آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است، با دوستان مروت با دشمنان مدارا
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز، بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی به کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گویا ترم ز بلبل و اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز روز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
پی نوشت (۱): نمی دونم چی شده که این روز ها کمتر می بینیم...
پی نوشت (۲): انسانم آرزوست...