30 شهریور 92
اول نوشت: یک جای خوب برای نشستن... توی کمدتون!
امروز هیچی ندارم برای نوشتن...
اصلاْ نمی دونم چی بنویسم؟؟؟ نمی تونم بنویسم...
پست امروزم نه عنوان داره٬ نه متن...
پی نوشت: وقتی حتی نمی تونم پی نوشت بنویسم...
اول نوشت: یک جای خوب برای نشستن... توی کمدتون!
امروز هیچی ندارم برای نوشتن...
اصلاْ نمی دونم چی بنویسم؟؟؟ نمی تونم بنویسم...
پست امروزم نه عنوان داره٬ نه متن...
پی نوشت: وقتی حتی نمی تونم پی نوشت بنویسم...


چشم ها پرسش بی پاسخ حیرانی ها
دستها تشنه ی تقسیم فراوانی ها
با گل زخم سر راه تو آذین بستیم
داغهای دل ما، جای چراغانی ها
حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهی است در این بی سر و سامانی ها
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانی ها
فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید
فصل تقسیم غزل ها و غزلخوانی ها
سایه ی امن کسای تو مرا بر سربس
تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها
چشم تو لایحه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پایان پریشانی ها

و لغت نامه نوشتن که سیاه، یعنی سیاهی
که سفید یعنی درستی، سادگی یعنی تباهی
تو لغت نامه نوشتن، که کلک یعنی یک قایق
یا گرسنگی مساویست با فراموشی عاشق
ما کلک خوردیم و دیدیم، که کلک همون فریبه
از همینه که حقیقت، توی گوش ما غریبه
حقیقت، تنها یک حرف تو لغتنامهی باریک
که دیگه رنگی نداره توی اون کتاب تاریک
ما رو گول زدن ترانه! واژههاشون الکی بود
معنی شادی و لبخند، گریهی یواشکی بود
مثل رعد و برق که اول، برق و بعد از اون صدا بود
ما ولی گوش نمیکردیم، رعد و برق تو گوش ما بود
تو لغت نامه نوشتن که سگ و گربه رفیقن
ننوشتن چند تا آدم، از یک سقفم بینصیبن
تو لغت نامه نوشتن ستاره یک سنگ سرده
این لغت نامه رو افسوس چشمای ما دوره کرده
چارهی ما یک کتابه، یک لغتنامهی تازه
میرسیم به حرف آخر، نگو این جاده درازه
تو لغتنامهی تازه پرِ واژههای بکره
هر یک واژهش یک تلنگر واسه بیداری فکره
پی نوشت: دیروز چیزهایی رو دیدم که باورم نمی شد روی زمین زندگی می کنم...