30 دی 90
کمی شازده کوچولو (۱۱): خودت که می دانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب چه لذتی می برد.
اول نوشت: این روزها انگار٬ حال و هوای دیگری دارم...
کمی شازده کوچولو (۱۰): خطر بائوباب ها آن قدر کم شناخته شده و سر راه کسی که تو چنان اخترکی سرگردان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویه ی همیشه گی خودم دست بر می دارم و می گویم:" بچه ها! هوای بائوباب ها را داشته باشید!"
تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا
در سنگسار٬ آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا٬ خدا
اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی ست٬ ناخدا
امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بارها خدا
با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا...
...
ای دل٬ خلاف هروله ی حاجیان مرو
کافی ست هرچه عقل در افتاد با خدا
بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها٬ خدا
پی نوشت (۱): سال نو میلادی مبارک
پی نوشت (۲): دلم ساعتی بارون می خواد...
بعداْ نوشت: امروز پر شدم از پاستیل هایی که داداشم خریده بود...
این روزها