30 آبان 91
ديده بگشا، ای به شهد مرگ نوشينت رضا
ديده بگشا بر عدم، ای مستی هستی فزا
ديده بگشا، ای پس از سوء القضا حسن القضا
ديده بگشا از كرم، رنجورِ دردستان، علی
بحر مرواريد غم، گنجورِ مردستان، علی
ديده بگشا، رنج انسان بين و سيل اشك و آه
كبر پستان بين و جام جهل و فرجام گناه
تير و تركش، خون وآتش، خشم سركش، بيم چاه
ديده بگشا بر ستم، در اين فريبستان، علی
شمع شبهای دژم، ماه غريبستان، علی
ديده بگشا، نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله، مرد لیلی، خشك شد سروِ سهی
زآگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
ديده بگشا ای صنم، ای ساقی مستان، علی
تيره شد از بيش و كم، آيينه ی هستان، علی
این روزها