30 آبان 92


اول نوشت: به یاد قیصر امین پور

 واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند

خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند

  گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن 

 دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

پی نوشت: تا حالا بوی خاک خیس رو قورت دادید؟

موی سفیدو تووی آینه دیدم... :))

http://uploadtak.com/images/h555_10.jpg

کم کم زمستونی میشه.

http://upload7.ir/images/88694319390481387259.jpg

عرباً عربا


http://www.slimi.ir/wp-content/uploads/%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-5.jpg

دلم همش می گه بازم صبوری، آبله ی پاهام می گه آخه چجوری؟؟

15 آبان 92


قبلاً ها هر کی بهم می گفت: زندگی! فوری می گفتم: آب روانی ست، روان می گذرد...

بعد، یک مدتی حرفم عوض شد. دیدم اگه قرار باشه فقط  به آب روان تشبیه کنم در حق زندگی ظلم بزرگی کردم، چون یک نواخت و خنثی حسابش کردم.

در نتیجه، از اون به بعد هرکی بهم می گفت: زندگی! این دفعه می گفتم:
زندگی زیباست...
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست و ادامه ی شعر...

حالا یک مدتیه فکر می کنم چرا می گفتم زندگی آب روانی ست روان می گذرد؟ و بعد تر چرا می گفتم زندگی زیباست؟؟

اولش فکر کردم بهتره بگم: زندگی زیبا نیست... رؤیا نیست...

دیدم خیلی ایجاد پارادوکس می کنم. بعدش همه نمی گن، دختره دیوانه شده!!! یک روز می گه آب روان... یک روز می گه زیباست... و یک روز دیگه می گه زیبا نیست...؟؟؟

ترجیح دادم سکوت کنم و نه بگم روانه... نه بگم زیباست... و نه بگم زیبانیست...

دیروز کتابی رو خوندم که راجع به زندگی اینطور نوشته بود:
... نمی خوام سرت رو شیره بمالم و بهت بگم که زندگی مثل یه قالی نرمه که می تونی پا برهنه روش راه بری، نه!
زندگی یه جاده ی کج و کوله ی پر از سنگ و کلوخه!
کلوخ هایی که تو رو زمین می زنند و خونی و مالیت می کنند!
سنگ هایی که فقط با چکمه های آهنی می شه از روشون گذشت! تازه این کافی نیست، چون وقتی پاهات رو بپوشونی هم یکی پیدا می شه که به سرت سنگ بپرونه!

چه تعبیر قشنگی...

از این به بعد همین رو می گم. زندگی نه آب روانه، نه زیباست، نه زیبا نیست. همینه!!!

پی نوشت (1): نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

پی نوشت (2): نمی دونم خوبه بگم یا نه...
من خیلی به زندگی ایمان دارم! زندگی با تمام زشتی هاش برام عزیزه و من به هر قیمتی باهاش می سازم...
من می رم! می رم و با خیال راحت زندگی می کنم... از همه ی سنگ و کلوخ هاش هم براحتی رد می شم. اصلا خوبیش به اینه که سنگ گنده بخوره توی ملاجت...!!!!!

پی نوشت (3): اینم آخر کتاب...
زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من. تو مردی! منم شاید بمیرم!! ولی مهم نیست چون زندگی نمی میره...

پایان...

ارباب ! صدای قدمت می آید،  هنگامه اوج ماتمت می آید

http://www.patogh98.com/uploads/2011/08/004-Muharram.jpg?18071b

حسین جان تولدت مبارک. شاد باشی دنیا دنیا

http://img.mypersianforum.com/images/68235618829709804874.gif

خلاصه ی اخلاق همین دو کلمه ست: مرنج و مرنجان

http://images.hamshahrionline.ir//images/2012/12/forgivenesscopy.jpg

تعریف علی به گفت و کو ممکن نیست، گنجایش بحر در سبو ممکن نیست

http://old.ido.ir/myhtml/article/1387/m09/13870926031.jpg

قهر قهر تا آشتی!!!!!

http://img1.tebyan.net/big/1390/03/20110619103003298_87.jpg

1 آبان 92


وقتی نمی شه درایوهای این به اصطلاح "رایانه ی شخصی" رو برای انجام کار باز کنم٬ این تکنولوژی اصلاْ نمی ارزه...

 وقتی نمی شه وبلاگ دوستان جدیدم رو لینک کنم...
وقتی نمی شه نظرات همه رو تایید کنم...
وقتی نمی شه درست و حسابی٬ بدون دردسر یک پست "آدمونه" توی وبلاگم بنویسم...
وقتی شصت دفعه باید بنویسم و نوشته نشه...

 وقتی فونت این خط با خط بالایی فرق می کنه... بعدش هی باید بگم٬ اَه... اینم تکنولوژیه من دارم؟؟؟ هی سعی کنم و هی سعی کنم که فونت ها رو هماهنگ کنم...

 وقتی مجبور می شم بابت نیم ساعت قدم زدن در دنیای به اصطلاح مجازی٬ همش عربی حرف بزنم و هی "اعوذ بالله" و "بسم الله"بگم...

وقتی با یک "ویندوز" عوض کردن ساده همه چیز این مستطیل به هم می ریزه...
وقتی هی من باید به حمیدرضا بگم چرا اینجوری شده؟ و اون هم هی باید بگه نمی دونم! وایسا درستش می کنم...

 وقتی حتی حروف هم اشتباه نوشته می شه... وقتی "ح" رو "خ" می نویسم ٬ "د" رو "ذ" و "ر" رو "ز"

وقتی عدد می نویسم٬ حرف میاد و وقتی حرف می نویسم٬ اینها میان * ! » : { }...
وقتی درگیری بین دوتا وبلاگم رو می بینم... که وارد مدیریت این می شم٬ اون رو باز می کنه و وارد اون که می شم این رو... بعدش هم دوتا با هم تلفیق می شن و من رو به جنون دعوت می کنند...

 وقتی باید دیوونه بشم به خاطر این تکنولوژیه دیوانه...
بهترین کار اینه که این تکنولوژی رو ببوسم و بفرستم به زباله دان تاریخ... که اصلاْ آیا اون هم قبولش می کنه یا می گه غیر قابل بازیافته و پس می فرسته...

و کار بهتر بعدش هم اینه که منچ بچگی هام رو از کمدم بیرون بیارم و خواهش کنم از بابا که یک دست باهام باری کنه و بابا هم جعبه ی جادوی بدتر از این تکنولوژی رو ترجیح بده به باختن توی بازی منچ با من!!!

 تازه وقتی این ها رو درست کنی و سعی کنی با این ناسازگار بسازی٬ قوز بالا قوز درمیاد و دیگه هرکاری کنی بجز ثبت دیوانگی و اعتراف بهش در مجامع عمومی کاری از دستت بر نمیاد.
چون زبون مردم  این دنیای مثلاْ متمدن حروف کیبورد و دکمه ی نوت بوک نیست که بتونی هر طور شده مدیریتش کنی...

وقتی این آدمهای به اصطلاح متمدن میان و وبلاگت رو با زمین گلف اشتباه می گیرن و هرچی دوست دارن نظر می دن... با ربط و بی ربط...
وقتی بعضی بجز انتقاد کار دیگه ای بلد نیستن انجام بدن در رابطه با تو...

 وقتی میاد و خودش رو " یه دوست" معرفی می کنه و تو می دونی کیه و اون به روی خودش نمیاره که کیه... و بعد هم دیگه وبلاگت نمیاد که مبادا تو یادت بمونه که اون کیه یا شایدم مبادا مجبور بشه برای یک بار هم که شده به غرورش بگه نه و به تو بگه آره!!! من همونم که می دونی کی هستم...

 وقتی تهدید می شی به تحریم و بعد هم با منت میان و می گن که تحریمت نمی کنیم...

وقتی آقای تمدن ندیده میاد و می گه ایرانی تمدن نداره و این همه سال تلاش های جد بزرگم کوروش رو می بره زیر عباش...

وقتی آقای به اصطلاح با معلومات میاد و می گه زبون بهشتی ها عربیه و زبون جهنمی ها عجمی...

 وقتی اگه حرف بزنم هم وبم فیلتر می شه و هم خودم...
وقتی اگه حرف نزنم...

وقتی چاره ای ندارم جز اینکه اعتراف کنم به دیوانگی...
وقتی...
وقتی...

 چقدر می شه گفت و نباید گفت...
وقتی "همه چی آرومه٬ من چقدر ... هستم" بهترین کار اینه که بچسبم به تکنولوژی و عربی حرف بزنم شاید تمدنی پیدا کنم و  شاید اجری باشه برای بهشتی شدنم...