30 بهمن 90
کمی شازده کوچولو (۲۴): آدم می تواند هم به دستور وفادار بماند٬ هم تنبلی کند...
کمی شازده کوچولو (۲۳): چیزی که زیبا باشد بی گفتگو مفید هم هست...
اول نوشت: برف نو٬ برف نو٬ سلام سلام! بنشین٬ خوش نشسته ای بر بام
شادی آوردی٬ ای امید سپید همه آلودگی ست این ایام...
کمی شازده کوچولو (۲۲): پادشاه ها تصاحب نمی کنند٬ بلکه به اش " سلطنت" می کنند. این دوتا با هم خیلی فرق دارد...
ذهنی زمستانی لازم است
تا یخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی
که ستبر و زمخت شده اند از برف ها
سرما باید خورد دیر زمانی
تا سروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد
حالا خورشید٬ نیمه سرد
و شما
که نباید فکر کنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها
به صدای زمین
زمینی پر از این بادها که در برهوتش جاری اند
کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و نگاه می کند هیچی خود را...
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد.
پی نوشت (۱): دیشب شاید دو ساعتی شد که با روح شریف تونستیم آدم برفی درست کنیم...
پی نوشت (۲): دوستانی که روزی دوست بودند٬ خیلی دوست بودند٬ امروز خاطره ای بیش نیستند و همین برای من کافی ست...
این روزها