یلدا مبارک.

ما چیستیم؟
جُز مولکولهای فعال ذهن زمین،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کنیم!
آشناترين صدای اين حدود پنجشنبه!
کنار غربت راه و مسافران خيسچشم،
دارم به ابتدای سفر میروم
به ابتدای هرچه در پيشرو میرسم.
گوش میکنی؟
میخواهم از کنار همين پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از ياد میروم،
دارم سکوت میشوم،
میخواهم آشناترين صدای اين حدود تازه شوم.
...
جهان را همينجا نگهدار
من پياده میشوم.

چشم هام رو می بندم و می رم بچگی هام...
می رم به روزهای خوب بچگی. اون
روزها که بهار های لطیف داشت و تابستون های خنک. اون روزها که
پاییزهاش زیبا بودند و زمستون هاش پر از گرمای لبخندهای کودکانه...
اولش فکر می کردم این روزها اینقدر مسائل پیچیده و گوناگون٬ اینقدر
دغدغه های کاری و مشغله های فکری وجود داره که سخت می شه به یاد آورد
روزهای خوب بچگی رو...
فکر می کردم نمی تونم برگردم به اون دوران و به یاد بیارم همه ی جزئیات پرخاطره ی کودکی رو...
یادش بخیر اون روزها٬ که زینت حیاط خونه باغچه هایی بود با گل های ابریشم و یاس و همیشه بهار و رز و بنفشه و ... و درخت های انگور و انار...
یادم میاد اون روزها رو٬ که وقتی انارهای ترش این درخت با انارهای شیرین اون یکی درخت توی کاسه ی بلوری مامان می رقصیدند٬ چه مزه ی دوست داشتنی رو مهمان دهان ما می کردند...
چه طنینی داشت صدای گنجشک هایی که هر روز صبح بهار٬ مهمان شاخه های نورسته و شکوفه های نوشکفته ی حیاط خانه می شدند...
چه
خوش آهنگ بود صدای پرستوها٬ همه ی عصرهای اردی بهشت٬ وقتی سوار تاب توی
حیاط می شدم و دوتایی نگاهمون رو به آسمون نزدیک و از زمین دور می کردیم...
چه روزهایی بودند ظهرهای تابستون٬ وقتی حوض خونه پر می شد از آب و
فواره ها قلقلک می دادند صورتم رو تا قسمت کنم لذت آب تنی رو با آسمون...
چقدر
قشنگ بودند شب های تابستون٬ وقتی زیر سقف آسمون می خوابیدم و ستاره چینی
می کردم و همیشه سوالم این بود که چرا سبد من هیچ وقت پر نمی شه از
ستاره...
یاد اون شب ها بخیر که ماه رو مهمون اتاقم می کردم و بازی می کردیم با عروسک هایم...
چه بوی خوشی داشت پاییزهای کودکی٬ وقتی با بابا از مهد بر می گشتیم و
همراه با صدای خش خش برگ ها٬ "پاییزه پاییزه... برگ درخت می ریزه" رو می
خوندیم...
چقدر قشنگ بود تماشای به خواب رفتن خورشید از پنجره ی کوچک اتاقم همه ی غروب های پاییز...
یاد روزهای برفی زمستون بخیر...
وقتی صبح چشم هام رو باز می کردم و حیاط خونه رو مثل عروس٬ زیبا و یکدست سفید پوش می دیدم...
اون
روزها که چندین ساعت رو مشغول ساختن آدم برفی می کردیم و چندین روز٬ تماشا
می کردیم برف هایی رو که آدم شده بودند و می خندیدند هر روز٬ تا چند
روز...
یادم میاد وقتی خداحافظی آدم برفی هام رو می دیدم٬ تا چند ساعت بهانه می خواستم برای شکستن بغضم...
وقتی گلوم می سوخت از دیدن شال گردنم و بودن فقط چشم هاشون به یادگار...
کاش بودند روزهای کودکی...
لااقل اون روزها بهانه ای داشتم برای بغض هام و بی بهانه بودند خنده هام. برعکس این روزها که خندیدن بهانه می خواد و بغض...