30 مهر 92
اول نوشت (1): هرکی تا حالا دیوانه بازی کرده لطفا بگه چکار کرده...
اول نوشت (2): یک کتاب خوب... "پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته". این کتاب داستان یک تیمارستانه... من که خیلی بهش وابسته شدم. مثل غذای روح هرروز نگاهی بهش میندازم...
دیوانه ی "دیوانه ای از قفس پرید"، اگه می دونست بیرون قفس چه خبره شک ندارم که نمی پرید... الان هم اگه بفهمه چه خبره با پای خودش بر می گرده به قفس...
چه اشکالی داره گاهی با میل خودمون ندونم کاری کنیم؟
چه ایرادی داره گاهی این حرف رو با رغبت بپذیریم و با جون و دل بخریم که بهمون بگن دیوانه؟...
چرا باید همیشه هرجا که می ریم خودمون رو عقل کل معرفی کنیم؟
چرا نمی خوایم قبول کنیم که ما هم دیوانه ایم و گاهی عاقل...
تا حالا دیوونه بازی کردید؟؟؟ مثلا مجلسی رو به هم بزنید یا با رفتارتون یک عده رو متحیر کنید و سر کار بذارید... یا مثلا آروم و متین نشستید یکهو بپرید وسط جمع و کاری کنید که همه نگاهتون کنند و یا خیلی کارهای دیگه...
مثلا من یک بار کتابی رو خوندم، از کتاب خوشم نیومد، پاره اش کردم... بهم گفتن دیوانه!!!من گاهی دوست دارم کتاب رو سر و ته بگیرم و بخونم... می گن دیوانه!!!
یا گاهی دوست دارم پلو و نوشابه رو قاطی کنم و بخورم... می گن اَه... دیوانه!!!
گاهی سر ظهر می رم تجریش و پیاده میام تا ولی عصر... می گن هوا گرمه... می پزی، دیوانه!!!گاهی با خودم لجبازی می کنم... حرص خودم رو در میارم... خودم به خودم می گم دیوونه!!!
بعضی وقت ها که اصرار می کنم روی تنهاییم به شدت همه بهم می گن به خدا دیوانه ای، دیوانه!!!
بعضی وقت ها واسه بعضی ها بی دلیل فداکاری می کنم. یعنی دوست ندارم کاری رو انجام بدم، اما انجام می دم... بعدش اونی که واسش انجام دادم بهم گفته تو دیوانه ای دیوونه!!!
گاهی توی ایستگاه مترو یا پارک یا... به جای نشستن روی صندلی، روی زمین میشینم... می گن بلند شو دیوانه!!!!
و گاهی که البته الان شده گهگاهی... ساعت ها با کودک درونم مشغولیم و بابتش مهر های بی شمار دیوانگی رو به پیشونیمون می زنند...
و خیلی کار های دیگه...
دیوانه بازی به معنی عدم تعادل فکری و روانی نیست...
شما چی؟ از دیوانه بازیهاتون بگید...
پی نوشت (1): دیوونه غم نداره... هیچ چیزی کم نداره... حرفش و قلبش یکیه... دیوونه شو کی به کیه؟؟؟
پی نوشت (2): ...







این روزها