30 آبان 90


کمی شازده کوچولو (۱۳): چه دیار اسرار آمیزی است دیار اشک!

کمی شازده کوچولو (۱۲): گل ها ضعیفند. بی شیله پیله اند: سعی می کنند یک جوری ته دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می کنند با آن خارها چیز ترسناک وحشت آوری می شوند...

در که بسته شد، من هم بلند شدم و توی تختم نشستم!!!

چند ثانیه ای طول کشید تا تونستم روی فنرهاش آروم بگیرم...  همیشه با پا روی تخت رفتن و بالا و پایین پریدن و شنیدن صدای ملایم جیرجیر فنرهاش رو دوست داشتم از بچگی...

اما دیگه حوصله ی اون روزها گذشته و البته من هم کمی سنگینم برای شنیدن جیرجیرهای ملایم و یکنواخت فنرهای تختم!!!

با خودم فکر کردم این موقع صبح، توی این تاریکی، با این گرمای مطبوع اتاق که خیلی ها، خیلی دوست دارند به جای بیدار شدن چند دقیقه ای بیشتر هم که شده بخوابند، من بیدار شدم چکار کنم؟؟؟

ساعت رو که نگاه کردم، 5 و 8 دقیقه رو نشون می داد... و واقعاً برای بیدار شدن من زیادی زود بود. چند روز گذشته رو خیلی کم خوابیده بودم و طبیعی بود که الان خسته باشم و غرق خواب. اما...
دیگه حوصله ی خوابیدن رو هم نداشتم...

از تخت دل کندم و پشت پنجره، توی تاریکی اتاقم ایستادم...

کمی صدای هوهوی باد می اومد و با نور گرگ و میشی که کم کم نوید صبح رو می داد می تونستم فقط حرکات نامحسوسی از باد رو لابلای درخت ها ببینم.

همیشه از جایی آغاز می شه که انتظارش رو نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطراتی افتادی که تمام روزهای گذشته خواستی فراموشش کنی. هرچه با خودت تکرار کنی که همه چیز تموم شده و دلیلی برای یادآوردنش وجود نداره، باز یک روز با بهانه ای حتی کوچیک، خودش رو از گوشه ی ذهنت بیرون می کشه و هجوم میاره به گذر دقیقه های اون روزت...

و این همون چیزی بود که من رو ساعت 5 صبح دعوت کرده بود پشت پنجره ی اتاقم...

با این تفاوت که من نمیدونستم از بین خاطرات فراموش شده ی گذشته، در اون لحظه دوست داشتم به کدوم فکر کنم!!!
شاید هم دوست داشتم خاطرات خوب رو به یاد بیارم که البته کمی غیر معقول می اومد 5 صبح با حالتی که از خودم سراغ داشتم به هوای خاطرات خوب از خواب خوش!!! گذشته باشم...

اولش به سمانه فکر کردم.شاید یک ساعت شد که غرق افکارم با گذشته ی سمانه دار خلوت کرده بودم. به خاطرات 3 سال و نیم دوستی با سمانه...  و به اینکه واقعاً چی شد که دیگه نه من بودم و نه اون... نمی دونم چرا از بین همه ی خاطراتی که از گذشته به یاد آوردم خوشایند بود که افکارم رو غرق سمانه کنم...
دلم واسش تنگ شده و اون لحظه فقط تونستم با بغضی و اشک هایی از یادش دل بکنم...

بعدش، برای چند لحظه ی کوتاه به دوست سابقم!!! فکر کردم. با خودم زمزمه کردم: " خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی..."

دوست سابق من!!! جزء همون خاطراتی بود که روزهای گذشته فقط سعی کردم فراموشش کنم اما الان پرت شده بودم وسط خاطره ای که فراموش کرده بودم...
بگذریم...

هوا دیگه کاملاً روشن شده بود و من رقص شاخه های بدون برگ درختان رو بهتر می دیدم...
شاید درخت های حیاط ما مرگ زمین رو باور نکردند که این طور رقصنده اند در هوهوی باد...

آفتاب طلوع کرده بود و به دیواره ی آجری ساختمان روبروی خونه رسیده بود...
من هم خسته شده بودم و چشم هام رو روشنی خاکستری روز می سوزوند...
دیدن 2 ساعته از پشت پنجره ی اتاقم به بیرون رو تموم کردم و بین کمدم و تختم، تخت رو ترجیح دادم و زیر پتو خزیدم و چند نفس عمیق کشیدم...

تسبح کوارتز یادگار سمانه رو دست گرفتم و چندین بار بوییدم... و غرق شدم توی عطر مشک حرم...
چشم هام رو بستم و واضح تر از همیشه به یاد آوردم سفرم به مکه رو...
به روزهای خوب بندگی که شاید این روزها کمی فاصله گرفتم ازشون و امیدوارم بتونم دوباره ی خیلی زود خودم رو در آغوش گرم رحمت خدا جا بدم...

پیش خودم تجسم کردم کعبه رو با همه ی جزئیاتش، و با بویی که تسبیح یادگاری بهترین دوستم تداعی کننده ی سادگی و در عین حال عظمتش بود...

بر خلاف همیشه پتو رو روی سرم کشیدم و هق هق گریه م لالایی ساعت 8 و 30 دقیقه ی صبح یک روز زمستونی من شد... خوابی که تا ساعت 11 طول کشید!!!

پی نوشت (۱): کتاب خوب: مرگ بازی؛ پدرام رضایی زاده؛ نشر چشمه

پی نوشت (۲): باز هم دستام خالی موند از گرفتن. بعد از 7 سال... دعام کنید.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود، زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

http://www.sunasana.com/wp-content/uploads/2010/11/vidstill_addiction.jpg

تمام لذت عمرم در این است، که مولایم امیرالمومنین است

گر برود جان ما در طلب وصل دوست، حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

http://irano2news.ir/wp-content/uploads/2013/03/Com-Com-043-01.gif

متنفرم از غذاها. از همه ی خوردنی ها :((

هم قصه ی نانموده دانی، هم نامه ی نانوشته خوانی

لبیک. اللهم لبیک...

15 آبان 90


کمی شازده کوچولو(۱۵): هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد...

کمی شازده کوچولو (۱۴): اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: " گل من یک جایی میان آن ستاره هاست"...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی٬ خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

یا مکن با پیلبانان دوستی، یا بنا کن خانه ای در خورد پیل (معنی؟؟؟)

http://www.persianblog.ir/Avatar/378837.png?rnd=41485.672353206

بی تو هرگز، با تو عمری!

عالم ز عطر یاس مدینه معطر است، پیوند آسمانی زهرا و حیدر است

کاشکی دل ها نیز، چون هوای کوچه، پس از این باریدن، بوی پاکی می داد...

http://www.3nasl.com/UserFiles/Contents/2165818/1.jpg

1 آبان 90


کمی شازده کوچولو(۱۵): هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد...

کمی شازده کوچولو (۱۴): اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: " گل من یک جایی میان آن ستاره هاست"...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی٬ خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند