30 شهریور 90

چه فرقی می‌کند
کجا و کی...!
وقتی که طاقت شنیدن هیچ خط و خبر خاصی در تو نیست

دیگر باد برای خودش
سایه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خواب درخت و اشتیاق آشیانه، دور!

کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شب اصلاً از ستاره خسته
که روشن است...

من با خودم
به همین شکل ساده، از چیزی که زندگی‌ست
سخن می‌گویم.
می‌گویم صبوری،
خواهر دخیل‌بسته‌ی خاموشان است...
می‌گویم سحر‌خوانی مرغ ماه
خبر از بلوغ رسیده‌ی رویا نمی‌دهد.

می‌گویند
تو بی‌جهت به جانب آن کلمات و
از این کتاب سوخته
به صحبت دریا رسیده‌ای

باد از بالای چینه‌های شکسته می‌گذرد
سایه، به سایه‌سار سایه، به خواب رفته است
و پرنده نیز
روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.

از خودشان بپرسید
خواهران دخیل‌بسته‌ی این همه خاموش

دیدگان دریا را
در چند پیاله از گریه‌های من شسته‌اند؟

اصلاً نپرس
فرقی نمی‌کند!...

پی نوشت (۱): نمی دونم چرا وقتی یک شعر از سعدی یا مولوی می ذارم کسی نظر نمی ده

پی نوشت (۲): سکوت وقتی خوبه که از روی رضایت باشه...

پی نوشت (۳): بوی پاییز میاد...

همیشه توی بهترین لحظه رسیدی به داد این دل بی قرار،نمی تونم بدون تو راه و ببینم خدا منو تنها نذار

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع، سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

http://images.persianblog.ir/694899_hC5JuXBJ.jpg

مرنجان خاطری را گر دوام دوستی خواهی، که با گرد لطیفی نور در آیینه می میرد

http://uploadtak.com/images/y7229_Imagenajvafun_com_19.jpg

15 شهریور 90


بعداً نوشت 1): در ادامه ی مطلب ابیات انتخابی خودتون رو گذاشتم٬ دوست دارید بخونید...

کمی شازده کوچولو (۱۶): ...می بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش...

اول نوشت: اگه می شه حتماْ! شرکت کنید٬ همگی٬حتی دوستانی که لینک وبلاگ نیستند...

همه ی ما حتماْ اشعار و ابیات بیشماری رو از شاعران بسیاری در ادبیات ایران و جهان خوندیم و حتی بعضی از این اشعار و ابیات رو هم در ذهنمون سپردیم و هر از گاهی٬ شاید هم بیشتر اون ها رو با خودمون زمزمه می کنیم...

"یکی از زیباترین ابیاتی که در ذهن دارید رو بنویسید؟؟؟"

پی نوشت (۱): لطفاْ فقط یک بیت رو بنویسید...

پی نوشت (۲): شنیده بودم آسمون با سخاوته... پس چرا اینقدر کم بارید؟؟؟؟

در جهان تا می توانی ساده و یک رنگ باش،قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است...

http://www.imna.ir/images/docs/000098/n00098773-b.jpg

من صدای پر بلدرچین را می شناسم...(12 شهریور)

عطر جنت تمام شد! افسوس، آخرین لحظه های مهمانی ست

زندگی با تو برایم بوی ریحان میدهد، بی تو اما بوی ریحان، بوی زندان میدهد...

مرا به خیر تو امیدی نیست، شر مرسان!!!

1 شهریور 90


کمی شازده کوچولو (۲۶): همه ی جامعه ی بشری را می شود یک جا روی کوچک ترین جزیره ی اقیانوس آرام کنار هم چید.البته گفت و گو ندارد که آدم بزرگ ها حرفتان را باور نمی کنند. آخر تصور آن ها این است که کلی جا اشغال کرده اند٬ نه این که مثل بائوباب ها خودشان را خیلی مهم می بینند؟

اول نوشت: اگه می شه "اینجا" سر بزنید و به سوال پاسخ بدید. مچکرم...

کمی شازده کوچولو (۲۵): آدمی که اهل اظهار لحیه باشد٬ گاهی بفهمی نفهمی می افتد به چاخان کردن...

من با دو کلام، دو حرف، دو گونه راز،
گفتگوی عشق را زمزمه می‌کنم.
حرفی ساده برای شما
حرفی مفت برای خودم...

 
اما نمی‌دانم،
نمی‌دانم مرا کدام گريه به رويای روزگار خواهد سپرد؟
من بسيار گريسته‌ام
برای سادگی‌های همسايه،
برای حماقت‌های بسيارم.
برای جهانی که مهدکودک نخواهد شد
برای کبوترانی بی‌سر که بی‌جفت از کوچ بهاره می‌آيند،
برای رژه‌ی مردگانی که از حواشی چشمهای من می‌گذرند.


به خدا نمی‌دانم، گاهی اوقات اصلا نمی‌دانم!
آه گهواره‌ی گمشده!
مأنوس بی‌مزار من!

پی نوشت: دلتنگ همه ی دلتنگی ها...