چه فرقی می‌کند
کجا و کی...!
وقتی که طاقت شنیدن هیچ خط و خبر خاصی در تو نیست

دیگر باد برای خودش
سایه برای خودش
و آب، و عصر، و پرنده
رفته از خواب درخت و اشتیاق آشیانه، دور!

کاری به کارِ شما ندارم
تکلیف این شب اصلاً از ستاره خسته
که روشن است...

من با خودم
به همین شکل ساده، از چیزی که زندگی‌ست
سخن می‌گویم.
می‌گویم صبوری،
خواهر دخیل‌بسته‌ی خاموشان است...
می‌گویم سحر‌خوانی مرغ ماه
خبر از بلوغ رسیده‌ی رویا نمی‌دهد.

می‌گویند
تو بی‌جهت به جانب آن کلمات و
از این کتاب سوخته
به صحبت دریا رسیده‌ای

باد از بالای چینه‌های شکسته می‌گذرد
سایه، به سایه‌سار سایه، به خواب رفته است
و پرنده نیز
روزی به دامنه‌های دعاگرفته‌ی ما باز خواهد گشت.

از خودشان بپرسید
خواهران دخیل‌بسته‌ی این همه خاموش

دیدگان دریا را
در چند پیاله از گریه‌های من شسته‌اند؟

اصلاً نپرس
فرقی نمی‌کند!...

پی نوشت (۱): نمی دونم چرا وقتی یک شعر از سعدی یا مولوی می ذارم کسی نظر نمی ده

پی نوشت (۲): سکوت وقتی خوبه که از روی رضایت باشه...

پی نوشت (۳): بوی پاییز میاد...