اوناییکه 9 روز اول ذیحجه رو روزه گرفتید، التماس دعا...

http://www.aftab.ir/lifestyle/images/09ba5bae752f25d5df1252cb2a945805.jpg

30 مهر 91


گفته بودم پيش از اين‌ها: دوستی ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد...

گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگی را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردی خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندی دريغ
بذرهای آرزويی پاك را

آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زآنچه می‌بايست افزون داشتم
شوربختی بين كه با آن شوق و رنج
در زمين شوره٬ سنبل كاشتم

گل؟
چه جای گل، گياهی برنخاست
در پی صد بار بذرافشانی‌ام
باغ من، اينك بيابان است و بس
و اندر آن من مانده با حيرانی‌ام

پوزشم را می‌پذيری،
بی‌گمان
عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست
دوستی بذری‌ست، اما هر دلی
درخور پروردن اين دانه نيست.

ازدواج تنها پیوند زمینی است که در آسمانها بسته میشود

http://media.jamnews.ir/Original/1392/05/17/IMG15262201.jpg

عاشقتم مرد خانواده ی دونفره ی ما... (روز خانواده مبارک)

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/11/salgarde-ezdevaj.gif

خسته ام بس که کار کردم!!! :((

http://www.mihan24.com/user_upload/images/editor_photo/1308724142fat2igue.jpg

مادر گیسو سفیدم به یادتم همه شب. (به یاد مادر بزرگم)

http://images.persianblog.ir/1398_k1Ts5kgZ.jpg

این انگشترا هست!!! دوست میدارمشون. :))

http://www.tasviri.com/img/user2/2011/12/halghe-aroosi-imgbaran%20(5).jpg

از (اکسل) متنفرم...

http://www.unipaper.ir/wp-content/uploads/2011/09/excel_logo.gif

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد

من عاشــــــــــــق خانواده م هستم. متعصبانه!!!

15 مهر 91


اول نوشت: امشب شب نبودن های توست...

قراره امروز رو بذارم واسه تو...

فقط و فقط به تو فکر کنم و تداعی کنم روزهای خوبی که با هم داشتیم. همه با هم...

امروز می خوام فکر کنم تا یادم بیاد، اون روزها... که بی بهانه با هم می خندیدیم، مسافرت می رفتیم، شاد بودیم، جشن می گرفتیم هر روز ساده ی زندگی مون رو... و کنار می کشیدیم از هر نگاه تلخ و از هر روزی که قرار بود صبحش با طعم تلخ قهوه شروع بشه و شبش با مزه ی چیزی به اسم تلخی، تموم...

قراره امروز فکر کنم به روزهای قبل از تولد امیر... و بعدش فکر کنم فقط به یک هفته ی خوب بعد از تولدش... اما امروز همه ی فکرم بعد از اون یک هفته رو پر کرده...

قراره فکر کنم به 2 مهر، اون روز که تولد یاسمن بود و ما همه آماده بودیم برای یک جشن حسابی، به بهانه ی تولد و به دلیل جمع شدن دور هم و با هم بودن.

قراره فکر کنم به تابستون قشنگ اون سال و  و فیلم بامزه ی تولد نرگس و فیلم های روزای بعد... که تو یادگار همشون هستی...

قراره امروز رو فقط به تو فکر کنم، که چطور با 23 سال سن، اون همه بزرگ بودی و با رفتارت من یاد گرفتم که بزرگی به سن نیست...

قراره امروز فکر کنم که تو چطوری شدی سرپرست مادر، و بزرگ خواهرانی که همه از تو بزرگ تر بودند...

قراره فکر کنم و یادم بیاد که وقتی دانشگاه قبول شدی، من دانشجو بودنت، بزرگ شدنت رو از روی کاپشن چرمت شناختم... اون روز ها که تنت می کردی و توی ماشینت از جلوی خونمون رد می شدی و لبخند رو هدیه به همه ی دنیا می کردی...

قراره فکر کنم کدوم یکی از پیراهن های مردونه ی آستین کوتاهت بیشتر بهت می اومد...

اونی که الان تنت کردی و تو باهاش شدی زینت اتاق پذیرایی ما توی اون قاب قهوه ای؟ همون که اون روز تنت بود، توی اون ویلا، پیش اون درخت نخل، که به قول خودت عکس یادگاریت رو باهاش انداختی و انصافاً عجب یادگاری باقی موند از روزهای خوب با تو بودن...

یا اون یکی پیراهنت که وقتی تنت بود ازم نیشگون گرفتی که یادم باشه چقدر اون پیراهن با شلوار طوسی به هم میاد...

یا اون پیراهن سفیده که می گن رنگ عوض کرد وقتی قرار شد تو دیگه نباشی؟...

قراره یادم بیاد اون روز که می خواستی برای بچه های مدرسه ی مامان لباس ببری و برای اینکه بدونیم من و نرگس رو دوست داری به هر کدوم یک بلوز یادگاری دادی و من هیچ وقت اون بلوز رو تن نکردم. عین نرگس...

قراره یادم بیاد روزهای عید اون سال، که اهواز و اصفهان بودیم و روزهای تابستونش، که رفتیم شمال...

انگاری بهت الهام شده بود که اون همه اصرار داشتی برای رفتن به مسافرت. اون هم، همه با هم...

اون شب وقتی دوباره حرف تو بود و خاله از خوابش گفت که توی خواب بهش گفتی چطور قلبت سوخته و بعدش خنک شده، وقتی بغض کرد و اشکاش رو دیدم به خاطر خوابی که تو توش بودی، شاید یک ربع شد که من هم تجربه کردم قلبی رو که سوخته و بعدش خنک شده یعنی چی؟...

قراره امروز به خیلی چیزهای روزهای بودن با تو فکر کنم.

می خوام بگم همه ی اتفاقی که روز 2 مهر اون سال و همه ی روزهای سالهای بعدش افتاد، اون اتفاقی که شادی آروم و عمیق ما رو برای همیشه به شادی ظاهری و تصنعی ما تبدیل کرد، همه و همه از آدمی شروع شد که اسمش مرد بود و خودش نامرد...

از اون چاقویی که سینه ی تو رو شکافت و قلبت رو سوزوند بابت محبتی که قرار بود به پدرش بکنی...

از اون لحظه شروع شد که قلب سوخته ی تو خنک شده  بود و در ازای خنکی، دیگه نمی تپید و در عوض، قلب خیلی ها سوخت.

تو با همون سن کم، خیلی بزرگ بودی... نبودت اونقدر احساس شد که به گوش همه ی شهر رسید و مراسم نبودت عظیم تر از اونی بود که در خواب شهر بیاد... تا الان هم همون قدر بزرگ موندی تا اونجا که کوچه ی شهر با نام تو آذین شده...

همه چیز، همه ی بی تابی های همه، همه ی دلتنگی های همه، همه ی بی قراری های همه، همه ی اشکای خاله و مامان، از اون لحظه شروع شد که شهر به هم برای تو گفتند:
بِاَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت...

پی نوشت: قرار می ذارم هر روز به فکرت باشم...

هرچی قسمته!!!

http://images.persianblog.ir/626356_VsTt2Lnw.jpg

می شه لطفاَ سر به سر من نذارین؟؟؟

فالله خیرُحافظا و هو ارحم الراحمین

داداشی، تولدت مبارک... تو و خانومت و پسرت عزیز من هستید

اسپیکرها روشن... پیش به سوی آرامش

http://upload.iranvij.ir/images_dey91/69648103884822756654.jpg

دلم یه پفک گنده می خواد

آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد، حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

حوصله ی هیچ کار و هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم.

اومدم. هوم... ( علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند...)

1 مهر 91


باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر٬ ماه مهربان
بوی خورشيد پگاه مدرسه

از ميان کوچه های خستگی
می گريزم در پناه مدرسه

باز می بينم زشوق بچه ها
اشتياقی در نگاه مدرسه

زنگ تفريح و هياهوی نشاط
خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنيد
از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشيد
سرخ بر تخته سياه مدرسه

پی نوشت: یادش بخیر...