30 مهر 91
گفته بودم پيش از اينها: دوستی ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد...
گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگی را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردی خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندی دريغ
بذرهای آرزويی پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زآنچه میبايست افزون داشتم
شوربختی بين كه با آن شوق و رنج
در زمين شوره٬ سنبل كاشتم
گل؟
چه جای گل، گياهی برنخاست
در پی صد بار بذرافشانیام
باغ من، اينك بيابان است و بس
و اندر آن من مانده با حيرانیام
پوزشم را میپذيری،
بیگمان
عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
دوستی بذریست، اما هر دلی
درخور پروردن اين دانه نيست.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۳۰ ساعت توسط م...
این روزها