گفته بودم پيش از اين‌ها: دوستی ماند به گل
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد...

گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگی را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردی خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندی دريغ
بذرهای آرزويی پاك را

آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زآنچه می‌بايست افزون داشتم
شوربختی بين كه با آن شوق و رنج
در زمين شوره٬ سنبل كاشتم

گل؟
چه جای گل، گياهی برنخاست
در پی صد بار بذرافشانی‌ام
باغ من، اينك بيابان است و بس
و اندر آن من مانده با حيرانی‌ام

پوزشم را می‌پذيری،
بی‌گمان
عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست
دوستی بذری‌ست، اما هر دلی
درخور پروردن اين دانه نيست.