30 دی 91
دیگر نه من٬ نه این معانی معیوب...
دیگر نه من٬ نه این شهادت اشک
دیگر از تکرار ترانه خسته ام!
از این پنجره های بسته خسته ام...
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایم
چتری برای پروانه ها بسازم...
دیگر نه من٬ نه این معانی معیوب...
دیگر نه من٬ نه این شهادت اشک
دیگر از تکرار ترانه خسته ام!
از این پنجره های بسته خسته ام...
باران ببارد یا نبارد
من می روم با دست هایم
چتری برای پروانه ها بسازم...
کمی شازده کوچولو (۲۱): برای خود پسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند...
کمی شازده کوچولو (۲۰): این آدم بزرگ ها راستی راستی چه قدر عجیبند!
امروز سه ساله شدند...
مناجات هام، دلتنگی هام، دلنوشته هام، نگاه هام به زندگی و احساس هایی که هر روز بودند در همون روز و شاید روزی دیگه احساسی تازه تر خوش رو نشون می داد...
امروز تولد وبلاگیه که من، با همه ی احساسم درش می نوشتم و پر
می کرد از خودش همه ی تنهایی هام رو، همه ی دلتنگی هام رو، همه ی احساسم
رو، و همه ی تفکرم رو...
روزهایی که من بودم و هیچ کس نبود...
روزی دلم، دل کودکم... غلبه کرد بر عقلم، بر احساس بالغم و من از خودم دریغ کردم بودن وبلاگم رو و بعد گریه کردم برای نبودنش شاید چند روزی...
از اون روز تصمیم گرفتم قبول کنم چیزی رو که عقل می گه و احساس نمی پذیره و اون روز و حتی شاید این روزهاست که فکر می کنم کم کم بزرگ می شم و بالغ می شم در میان صفحات وبلاگم...
احیا کردم وبلاگ 605 رو با شناسنامه ای جدید و با احساسی نو...
من غریبی روزگارم رو حکایت کردم و تنهایی هام گله می کردند از تنهایی...
عوض کردم احساسم رو، احساس بدون عقلم رو!! با حسی تازه...
حسی که از آمیزش عقل و دل متولد شده و من ژن های عقلانی رو غالب می بینم بر احساس...
روزگار غریبم، در روزی متولد شد که من فروخته بودم به بهای اندکی روح سبزم رو، و پس می دادم تاوان این معامله ی اشتباه رو...
اما...
من بزرگ شدم و بزرگ تر می شوم، بالغ می شوم و حتی بالغ تر... و روزگار غریب یک رنگم رو به روزهای آشنای رنگارنگ نمی فروشم...
این روزها من و بوی ریحانم در این روزگار غریبیم...
نازنین، تنهایمان نگذار...


مدرسمون یادم میاد، دیوارهای بلندی داشت
اما من و حتی یک بار٬ توی خودش نگه نداشت
دلم مثل یک بادبادک٬ از روی دیوار میپرید
فراش پیرِ مدرسه به گرد من نمیرسید
فردا ولی ناظممون، بغضم و می شکست تو گلو
دستای من میموندن و ترکهی خیس آلبالو
خطای خون مردهگی رو٬ رو کف دستهام میکشید
صدای گریهی من و گوشهای اون نمیشنید
"برپا" بگو ای من من! برجا نشستنت بسه
از روی دیوارها بپر! مدرسه مثل قفسه
حالا بزرگ شدم ولی٬ دیوارها باز دورِ منند
هنوز برای هر فرار٬ ترکه به دستهام میزنند
مدرسهی سکوت من٬ زنگهای تفریح نداره
زلزلهی ترانههام دیواراش رو برمیداره
با هر ترانه یک دفعه از روی دیوارمی پرم
با هر پرِش صد نفرو اونورِ دیوار میبرم
با اینکه رو دستهای من خط کبود ترکههاست
خوب میدونم که مدرسه فردا پر از نور صداست
"برپا" بگو ای من من! آخرِ جاده روشنه
ترکهی حیس آلبالو، یک جای قصه میشکنه
پی نوشت: دوباره بوی ریحان می آید...


پر شد آیینه از گل چینی
آه... از این جلوه های تزیینی
گفته بودی چگونه می گریم؟
به همین سادگی! که می بینی
سکه ی زندگی دو رو دارد
گاه غمگین و گاه غمگینی!!!
شاخه های همیشه بالایی
ریشه های همیشه پایینی
عاقبت میهمان یک نفریم
مرگ با طعم تلخ شیرینی...
پی نوشت (۱): ظاهر سازها٬ با هر سازی می رقصند...