30 بهمن 91


اول نوشت: بعضی وقت ها لازمه بگم دوستت دارم یک دنیا... داداش جونم

یه‌ ترانه‌ هست‌ تو قلبم‌ که‌ هنوز نخونده‌ مونده‌
فکرِ خوندن‌ یه‌ حرفش‌ همه‌ عمرم‌ سوزونده‌


تا حالا هر چی‌ که‌ داشتم‌، سرِ خوندنش‌ گذاشتم‌
صد دفه‌ شکستم‌ اما رو ترانه‌ پا نذاشتم‌


اگه‌ اون‌ ترانه‌ باشه‌، هیچ‌ دلی‌ تیره‌ نمی‌شه‌
دیگه‌ هیچ‌ نگاه‌ خیسی‌ به‌ افق‌ خیره‌ نمی‌شه‌


وقتی‌ اون‌ شعر بخونم‌ پرده‌ها رو می‌سوزونم‌
دستا رو به سیب سرخ‌ باغ‌ قصه‌ می‌رسونم‌ 
 
ای‌ نفس‌! تا ته جاده‌ی‌ صدا حوصله‌ کن‌!
اون‌ ترانه‌ رو تا فردا با خودت‌ زمزمه‌ کن! 
 
ای‌ ترانه‌ی‌ مقدس‌! مقصد پاک‌ سفر باش‌!
از تو قلب‌ بی‌ قرارم‌ پر بگیر! معجزه‌گر باش‌!


ببین‌ آغوش‌ امیدم‌ رو به‌ تصویرِ تو بازه‌
گوش‌ بده‌! حتا خیالت‌ واسه‌ من‌ ترانه‌سازه‌


بیا تا قالی کهنه‌ دوباره‌ به‌ گُل‌ بشینه‌
بیا تا چشمای‌ خیسم‌ این‌ شکفتن‌ ببینه‌


بیا تا صدا سکوت‌ کهنه‌ رو نکرده‌ باور
بیا تا این‌ دل خسته‌ نزده‌ به‌ سیم‌ آخر
 
ای‌ نفس‌! تا ته‌ جاده‌ی‌ صدا حوصله‌ کن‌!
اون‌ ترانه‌ رو تا فردا با خودت‌ زمزمه‌ کن‌!

در حسرت یک نعره ی مستانه بمردیم، ویران شود این شهر که میخانه ندارد

http://graphic.ir/pictures/__2/___24/_20120205_1908495624.jpg


سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید، تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست.

http://www.bipfa.net/i/attachments/1/1321893392404303_large.jpg

ضایع مکن رفیق، تو وقت عزیز خویش، عمری که رفنه است نیاید دگر به دست

http://najvaye-man.persiangig.com/image/old.jpg

دلم آبگوشت میخواد


http://www.taknaz.ir/images/1/28.jpg

15 بهمن 91


دارم دعا می کنم...

دعا می کنم
 که کودکان تقویم های نیامده
نام خفاش و خورشید را در کنار هم بنویسند...

دعا می کنم
که صدای سرخ سنگ انداز
در چارچوب بال هیچ چکاوکی شنیده نشود...

دعا می کنم
که هیچ دیواری
چشم در راه پگاه پنجره نماند...

دعا می کنم
که هیچ آسمانی
از سقوط ترانه نخواند...

دعا می کنم
که مهربانی باد
برگ برگ حکایت ما را
به نشانی سبز ستاره برساند...

دعا می کنم
که بیایی
بیایی و بر خاک این بغض ناپایدار
بذر بوسه و بهار و بادبادک بپاشی...

دارم دعا می کنم...

پی نوشت (1): الهی آمین...

دلم یه فضولیه درست و حسابی میخواد. از اون مدلها که جواب میگیری!!!


http://www.afkarnews.ir/images/docs/000148/n00148828-b.jpg

چندی ست در معجزه ها بسته شده، انگار خدا هم از شما خسته شده...

http://www.aftabir.com/lifestyle/images/d298f146cfef095ef6bf57ee2fb36b90.jpg

واسه تو که کاری نداره... تو معجزه هم می کنی.


http://www.mihandownload.com/mypic/Predator/june/miracle.jpg

دست به دامان خدا.


http://images.persianblog.ir/312812_55NulFLw.jpg

من شاخه ی خشکم تو بیا برگ و برم ده، با زمزمه ی عاطفه هایت ثمرم ده. (به یاد مادر بزرگم)


http://www.persianpersia.com/images/mimage/82-10426.jpg

1 بهمن 91


از زندگی تو نیمی سپری شده است...

عقربه ساعت به پیش می رود

روح لرزان تو از مدتها قبل سرگردان و پرسنده است

اما بی آنکه چیزی بیابد، لختی درنگ می کند...

از زندگی تو نیمی سپری شده است؛

و هرلحظه آن درد و خطا بوده است

آیا بازهم می خواهی جستجو کنی؟

چه جیز را؟

و چرا؟

من به دنبال دلیلِ دلیل می گردم...

+ نوشته شده توسط م... در و ساعت |

اول نوشت: چند روزی می شد که مغز درد نداشتم... اما... الان هم درد نمی کنه ولی...

اين روزهای خط‌خطی،
ميان تارهای اين سفيدی خالی،
نمی‌دانم...
شايد که دنبال آخرين کلام می‌گشتم...

صدای پايی، بدون خداحافظی
نگاه ايستاده در آخرين ايستگاه اشک
و بغض لبريزِ يک رويا
خيابانی شلوغ... خيابانهايی غريبه...

يادم هست کسی کنار همان چشمه‌ی صبور،
عکس دريا کشيده بود و صدها ستاره
در شب مهتابی تابستان،
به اشارت آهی صيد می‌کرد...

يادم هست که بادبادکی بی‌بام، بی‌باد،
ميان شاخ و برگ سپيدار،
با آن لبخند شکسته‌ی غمگينش،
پرپرِ التماس می‌زد...

يادم هست که مردمانی به لباس رنگارنگ
کنار دکه‌های خوشبختی،
با چه بهتی خيره در هلال ماه بودند...

يادم هست که تمام زمين را برای شکوفه‌ی زنبقی
گشتم و بازگشتم...

يادم هست...
...

آنروز که به نامم خواندی و من
دست ابرها را نخوانده بودم
کتاب فصل ورق خورد
و صفحه‌ی زندگی، از دل ملائک سفيدتر بود...

تو هم يادت هست...؟

يادت هست که گفتم لرزش سايه را نمی‌شکنند؟
پرهيزِ رنگ و صداقت سلام را نمی‌شکنند
که چشمت به ظهورِ آفتاب روشن، ولی،
خيال ريخته به آب، برنمی‌گردد؟
که آدمی معنای هستی‌ست و عشق،
معنای آدمی؟

تو هم يادت هست؟
همان ميزهای شکسته‌پايه
صندلی‌های پر از يادگاری
همان فنجان کوچک لک‌دار
قهوه‌ی تلخ خيابان آخرين روزِ سال...

يادت هست...
عروسک شکسته‌ی بی‌نشان...!؟

هر جا که هستی، بمان
حالا...

آرام تر از هميشه هم بخواب...
همه‌ی قصه‌ها را گفتيم
همه‌ی شعرها را هم دوره کرديم...

پی نوشت: یک جاهاییش خاطرست...