30 بهمن 91
اول نوشت: بعضی وقت ها لازمه بگم دوستت دارم یک دنیا... داداش جونم
یه ترانه هست تو قلبم که هنوز نخونده مونده
فکرِ خوندن یه حرفش همه عمرم سوزونده
تا حالا هر چی که داشتم، سرِ خوندنش گذاشتم
صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم
اگه اون ترانه باشه، هیچ دلی تیره نمیشه
دیگه هیچ نگاه خیسی به افق خیره نمیشه
وقتی اون شعر بخونم پردهها رو میسوزونم
دستا رو به سیب سرخ باغ قصه میرسونم
ای نفس! تا ته جادهی صدا حوصله کن!
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!
ای ترانهی مقدس! مقصد پاک سفر باش!
از تو قلب بی قرارم پر بگیر! معجزهگر باش!
ببین آغوش امیدم رو به تصویرِ تو بازه
گوش بده! حتا خیالت واسه من ترانهسازه
بیا تا قالی کهنه دوباره به گُل بشینه
بیا تا چشمای خیسم این شکفتن ببینه
بیا تا صدا سکوت کهنه رو نکرده باور
بیا تا این دل خسته نزده به سیم آخر
ای نفس! تا ته جادهی صدا حوصله کن!
اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!




این روزها