الهی و ربی من لی غیرک؟
پی نوشت (۱): سعی می کنم احترام مخاطبم رو حفظ کنم.
در آن ستاره كسیست
كه نيمه شبها همراه قصههای من است
ستارههای سرشك مرا، كه میبيند
به رمز و راز و نگاه و اشاره میپرسد
كه آن غبار پريشان چه جای زيستن است؟
در آن ستاره كسیست
كه در تمامی اين كهكشان سرگردان
چو قتلگاه زمين، دوزخی نديده هنوز
چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست
ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا
شكستهبالتر از ما نيافريده هنوز
در آن ستاره كسیست
كه نيك میبيند
نه سرخی شفق، که اين خون بي گناهان است
همچو باران از تيغهای كين جاریست
نه بانگ هلهله،که فرياد دادخواهان است
شعلهوار به سرتاسر زمين جاریست
نه پايكوبی و شادی كه جنگ تن بهتن است
همه بهانه دين و فسانه وطن است
شرار فتنه درين جا نمیشود خاموش
كه تيغها همه تازه است و كينهها كهن است.
هجوم وحشي اهريمنان تاريكیست
ز بام و در، كه به خشم و خروش میبندند
به روی شبزدگان روزن رهايی را
سيهدلان سمتگر به قهر تكيه زدند
به زير نام خدا مسند خدايی را
چنين كه پرتو مهر
به خانه خانه ی اين ملك می شود خاموش
دگر به خواب توان ديد روشنايی را
ميان اين همه جان به خاك غلتيده
چگونه خواب و خورم هست؟ شرم میكشدم
چگونه باز نفس میكشم، نمیدانم.
چگونه در دل مردابهای حيرت خويش
صبور و ساكت و دلمرده، زنده میمانم؟
شبانگهان كه صفير گلوله تا دم صبح
هزار پاره كند لحظه لحظه خواب مرا
خيال حال تو، اي پاره پاره خفته به خاك
به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا
تنت، كه جاي به جا، چشمه چشمه خون شد
به رنگ چشمه خون كرد آفتاب مرا
در آن ستاره كسيست
كه جز نگاه پريشان او درين ايام
كسي نميدهد از آسمان جواب مرا
به سنگ حادثه، گر جام هستي تو شكست
فروغ جان تو با جان اختران پيوست
هميشه روح تو در روشني كند پرواز
هميشه هر جا شمع و چراغ و آينه هست
هميشه با خورشيد
هميشه با ناهيد
هميشه پرتويي از چهره تو تابد باز
در آن ستاره كسيست
كه نيك ميداند
سپيدهدمها شرمندهاند از اين همه خون
كه تا گلوي برادركشان دلسنگ است
يكي نميبرد از ميان خبر به خدا
كه بين امت پيغمبران او جنگ است
يكي نميكند از بام كهكشان فرياد
كه جاي مردم آزاده در زمين تنگ است

اول نوشت: خیلی دعا احتیاج دارم. کمی بهم قرض می دید؟ محتاجم...
وای... بسه دیگه...
یا بیایید یا برید... خسته شدم... از بس صداتون رو شنیدم توی مغزم...
صدای پاهاتون که مثل چاقوی قصابی مغز خسته ی من رو سلاخی می کنه!!!
با شما هستم... آهای افکار خسته...
من خودم خواستم بیایید٬ اومدید... خوش اومدید. کاری هم به کارتون نداشتم. شما هم حسابی از مهمان نوازی من سوء استفاده کردید. وقتی هم که می خواستید برید٬ دوستانه با هم حرف زدیم. روبوسی کردیم و خداحافظی برای همیشه...
همیشه... یعنی مادامی که من هستم٬ شما نباید باشید... نمی خوام باشید.
در رو باز کردم. شما هم رفتید... به سلامت.
کلید مغز من رو از کجا برداشتید که چپ و راست وارد می شین و خارج؟؟؟
سرم شده عین بازار مسگر ها... شلوغ و پر دغدغه. دنگ... دنگ...
یا بیا٬ یا برای همیشه برو... برو به سلامت. اصلاْ برو. من نخوام تو باشی٬ شما باشید کی رو باید ببینم؟؟؟
جای شما توی مغز من نیست. آخه شما مال من نیستید...
برو آنجا که تو را منتظرند...
پی نوشت: از فکر های خسته٬ خسته ام...