1 اردی بهشت 91
اول نوشت: خیلی دعا احتیاج دارم. کمی بهم قرض می دید؟ محتاجم...
وای... بسه دیگه...
یا بیایید یا برید... خسته شدم... از بس صداتون رو شنیدم توی مغزم...
صدای پاهاتون که مثل چاقوی قصابی مغز خسته ی من رو سلاخی می کنه!!!
با شما هستم... آهای افکار خسته...
من خودم خواستم بیایید٬ اومدید... خوش اومدید. کاری هم به کارتون نداشتم. شما هم حسابی از مهمان نوازی من سوء استفاده کردید. وقتی هم که می خواستید برید٬ دوستانه با هم حرف زدیم. روبوسی کردیم و خداحافظی برای همیشه...
همیشه... یعنی مادامی که من هستم٬ شما نباید باشید... نمی خوام باشید.
در رو باز کردم. شما هم رفتید... به سلامت.
کلید مغز من رو از کجا برداشتید که چپ و راست وارد می شین و خارج؟؟؟
سرم شده عین بازار مسگر ها... شلوغ و پر دغدغه. دنگ... دنگ...
یا بیا٬ یا برای همیشه برو... برو به سلامت. اصلاْ برو. من نخوام تو باشی٬ شما باشید کی رو باید ببینم؟؟؟
جای شما توی مغز من نیست. آخه شما مال من نیستید...
برو آنجا که تو را منتظرند...
پی نوشت: از فکر های خسته٬ خسته ام...
این روزها