قبلاً ها هر کی بهم می گفت: زندگی! فوری می گفتم: آب روانی ست، روان می گذرد...

بعد، یک مدتی حرفم عوض شد. دیدم اگه قرار باشه فقط  به آب روان تشبیه کنم در حق زندگی ظلم بزرگی کردم، چون یک نواخت و خنثی حسابش کردم.

در نتیجه، از اون به بعد هرکی بهم می گفت: زندگی! این دفعه می گفتم:
زندگی زیباست...
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست و ادامه ی شعر...

حالا یک مدتیه فکر می کنم چرا می گفتم زندگی آب روانی ست روان می گذرد؟ و بعد تر چرا می گفتم زندگی زیباست؟؟

اولش فکر کردم بهتره بگم: زندگی زیبا نیست... رؤیا نیست...

دیدم خیلی ایجاد پارادوکس می کنم. بعدش همه نمی گن، دختره دیوانه شده!!! یک روز می گه آب روان... یک روز می گه زیباست... و یک روز دیگه می گه زیبا نیست...؟؟؟

ترجیح دادم سکوت کنم و نه بگم روانه... نه بگم زیباست... و نه بگم زیبانیست...

دیروز کتابی رو خوندم که راجع به زندگی اینطور نوشته بود:
... نمی خوام سرت رو شیره بمالم و بهت بگم که زندگی مثل یه قالی نرمه که می تونی پا برهنه روش راه بری، نه!
زندگی یه جاده ی کج و کوله ی پر از سنگ و کلوخه!
کلوخ هایی که تو رو زمین می زنند و خونی و مالیت می کنند!
سنگ هایی که فقط با چکمه های آهنی می شه از روشون گذشت! تازه این کافی نیست، چون وقتی پاهات رو بپوشونی هم یکی پیدا می شه که به سرت سنگ بپرونه!

چه تعبیر قشنگی...

از این به بعد همین رو می گم. زندگی نه آب روانه، نه زیباست، نه زیبا نیست. همینه!!!

پی نوشت (1): نامه به کودکی که هرگز زاده نشد. اوریانا فالاچی، یغما گلرویی

پی نوشت (2): نمی دونم خوبه بگم یا نه...
من خیلی به زندگی ایمان دارم! زندگی با تمام زشتی هاش برام عزیزه و من به هر قیمتی باهاش می سازم...
من می رم! می رم و با خیال راحت زندگی می کنم... از همه ی سنگ و کلوخ هاش هم براحتی رد می شم. اصلا خوبیش به اینه که سنگ گنده بخوره توی ملاجت...!!!!!

پی نوشت (3): اینم آخر کتاب...
زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من. تو مردی! منم شاید بمیرم!! ولی مهم نیست چون زندگی نمی میره...

پایان...