30 مهر 89


اول نوشت (۱): تا آخر پاییز سبز باشید...

اول نوشت (۲): یک قالب دیگه، واسه پاییز رو دوست داشتم. اونی که مال تو بود مهدیه. اما هرکاری کردم کدش باز نشد... اگه تونستم حتماً اون رو می ذارم.

دقیقه های بدون تو نفرت انگیزند
و درد بر در و دیوار خانه می ریزند

شکوفه های درختان خانه هم انگار
بدون تو همه در انتظار پاییزند

دو چشم منتظر من چرا نمی فهمند
که باید از تو و چشمان تو بپرهیزند

چقدر نبض دلم کند می زند انگار
تمام ثانیه ها از سکوت لبریزند

و لحظه ای که باید می آمدی هم رفت
نشد اهالی اینجا ز شوق برخیزند

تمام روز بدون هدف در این فکرم
که لحظه های بدون تو نفرت انگیزند

پی نوشت (1): برای دایی رضا نوشتم...

بوی گل بوی گلاب می رسد از همه جا...

http://bikmak.persiangig.com/GRAPHIC%20WEB/LOGOS/MILAD%20EMAM%20REZA/DATA/IMG1.JPG 

گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت، با رعد سینه های گران سینه صاف کرد

به سوی ابرهای تیره پر زد، نگاه روشن امیدوارم

http://www.kafsemo.org/2004/10/17_dark_clouds.jpeg


دلم یه عالمه بارون می خواد...

صدای خش خش برگای خزونی، توی گوشم ناله می کرد...

http://admin.yazdkit.com/files/2010/09/4gegfex.jpg

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد، ای وای های های عزا در گلو شکست

http://gotoiran.ir/BeinABein/Aahaar/M.Gaeini_Ahar13.jpg

15 مهر 89

واژه ها مرا دلتنگ می کنند

نگاه ها مرا دلتنگ می کنند
کوچه ها، خانه ها، تمام لحظه ها
مرا دلتنگ می کنند

و من با حرف به حرف نامت
دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم

و آخرین نگاه را
برای خود معنا می کنم

 این روزها نه یک بار
بلکه هزار بار
دلتنگ تر از همیشه ام

 و با خود هجی می کنم
آخرین سکوتی را که
نام مرا به ساده ترین شکل ممکن
تکرار کرد

 این روزها من
برای بودن
برای خواستن
برای ماندن
برای داشتن
برای همه چیز...
دلتنگ می شوم

 و به همین سادگی...
برای تمام لحظه های نبودن
دلتنگی می کنم...

این حرف های داغ دلم را، دیوار هم توان شنیدن نداشته است

جاده اسم تو رو فریاد می زنه، دل من به سوی تو پر می زنه...

http://axgig.com/images/60395223722376333299.jpg

دیشب باران قرار با پنجره داشت، روبوسی آبدار با پنجره داشت!!!

پادشاه فصل ها پاییز

1 مهر 89

اول نوشت: فصل نو مبارک

با ديدگان بسته، در تيرگی رهايم
ای همرهان كجاييد؟ ای مردمان كجايم؟

پر كرد سينه‌ام را فرياد بی شكيبم
با من سخن بگوييد ای خلق، با شمايم

شب را بدين سياهی، كی ديده مرغ و ماهی؟
ای بغض بی‌گناهی بشكن به های‌هايم

سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم

بر توده‌های نعش است پايی كه می گذارم
بر چشمه‌های خون است چشمی كه می‌گشايم

در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان
با برگ همزبانم، با باد هنموايم

آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند؟
تيغ است بر گلويم، حرفی‌ست با خدايم

سيلابه‌های درد است رمزی كه می‌نويسم
خونابه‌های رنج است شعری كه می‌سرايم

ای همنشين ديرين، باری بيا و بنشين
تا حال دل بگويد، آوای نارسايم

شب‌ها برای باران گويم حكايت خويش
با برگ‌ها بپيوند تا بشنوی صدايم

ديدم كه زردرويی از من نمی‌پسندی
من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

روزی از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر
تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم...