29 اسفند 89
از دل افروز ترين روز جهان، خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گيسوی شب آويخته بود.
گل ياس، عشق در جان هوا ريخته بود.
من به ديدار سحر می رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود.
آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم، روح درجسم جهان ريخته اند،
شور و شوق تو برانگيخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای!
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان می رفتم!
در افق، پشت سرا پرده ی نور باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز.
خورشيد! چه فروغی به جهان می بخشيد!
چه شكوهی…!
همه عالم به تماشا برخاست!
من به دنبال دلاويزترين شعر جهان می گشتم!
دو كبوتر در اوج، بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند
مرغ دريایی، با جفت خود، از ساحل دور٬ رو نهادند به دروازه ی نور…
چمن خاطر من نيز ز جان مايه ی عشق، در سرا پرده ی دل... غنچه ای می پرورد،
هديه ای می آورد
برگ هايش كم كم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
… يافتم! يافتم! آن نكته كه می خواستمش!
با شكوفایی خورشيد و، گل افشانی لبخند تو، آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر، خوشتر از تافته ی ياس و سحر بافته ام:
"دوستت دارم" را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام!
اين گل سرخ من است!
دامنی پر كن ازين گل كه دهی هديه به خلق،
كه بری خانه ی دشمن! كه فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست!
در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشيد، روح خواهد بخشيد.
تو هم، اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو!
اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت، نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو!
« دوستم داری »؟ را از من بسيار بپرس!
« دوستت دارم » را با من بسيار بگو...
این روزها