وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی،ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

30 بهمن 88


به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی...

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو كمك كنند...

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وا می‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می كنند،
دوری كنی...

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی...

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری ...

30 بهمن 88

اوایل بهمن رو هم مناجات نوشتم...

به به... چه آرامشی...

کلمه به کلمه می خوندم و می بلعیدم و از بر می کردم.

خدایا...

بار الها...

الهی...

نوزده تا پست که نوشتم به پیشنهاد یک نفر از دوست های محترم تصمیم گرفتم سبک نوشتنم رو تغییر بدم.

درسته الان دیگه نیست ولی ازش ممنونم که بهم گفت تغییر بده...

منم پستی با عنوان بوی ریحان گذاشتم و علت آدرس و اسم رو گفتم و ...

بقیه ی ماجرا...

شروع کردم هر روز با هر احساسی که اون روز داشتم شعری رو از شاعری یا متنی رو از نویسنده ای یا گاهی دلنوشته های خودم رو به عنوان پست مطلب جدید می ذاشتم.

بهمن ماه هر روز آپ می کردم. مثل دی ماه...

طفل نوپای من کم کم بزرگ می شد...

صدای پای آب...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

15 بهمن 88


زیبا نبود زندگی

و به مرگ چیزی نمی گفتم مبادا بگریزد و برنگردد.

ثانیه ها

با کفش فقیرانه از بغلم گذشتند

عمر

استخوان شکسته ی در گلو مانده بود.

زیبا نبود زندگی

تو زیبا کردی

و من دیدم مرگ را

که بر نک پا به تاریکی می گریخت

موشی کور ژنده

با تله موشی

دنبالش.

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد، آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

1 بهمن 88


هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش!

چون به هيچش نفروشم؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش

سنگدل، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر، گويدم از نوش لبان چشم بپوش

برو ای دل به نهانخانه ی خود خيره بمير
مخروش اين همه ای طالب راحت ! مخروش

آتش عشق بهشت است، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است، مپرهيز و بنوش

بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی، با شوق بجوش

پر و بالی بگشا، خنده ی خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش !

پی نوشت: پروانه تو نازنینی...