زیبا نبود زندگی

و به مرگ چیزی نمی گفتم مبادا بگریزد و برنگردد.

ثانیه ها

با کفش فقیرانه از بغلم گذشتند

عمر

استخوان شکسته ی در گلو مانده بود.

زیبا نبود زندگی

تو زیبا کردی

و من دیدم مرگ را

که بر نک پا به تاریکی می گریخت

موشی کور ژنده

با تله موشی

دنبالش.