29 اسفند 88


هيچ وقت...
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی كشيدم
شبيه نيمه سيبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواری از رنگ ها
ناپديد ماند...

پی نوشت (۱): ...

پی نوشت (۲): این روزها گاهی کمی گنگم... گاهی کمی گیجم

پی نوشت (۳): مهدیه بابت فیلتر شدن وبت متاسفم...

29 اسفند88


اول اسفند روز سختی واسم بود. آخه حمید رضا رفت سربازی و همه می دونن که چقدر دوستش دارم و ...

خلاصه، اسفند خیلی واسم سخت گذشت البته روز 14 اسفند رو خیلی دوست دارم چون از بچگی عاشق تولد بودم.

تولدم مبارک... به همین سادگی

از 15 اسفند به بعد کم کم سبزی روحم رو داشتم از دست می دادم که با وبلاگ راز آشنا شدم و فهمیدم خدا رو دارم و اگه من گاهاً یادم میره که خدا هست، اون یادش نمیره که من هستم.

من همچنان سبز ماندم...

سال نو مبارک..

سال نو مبارک

http://bo2dire.ir/upload/c2c91608bd3e1b7cefae41e05c7843e0.jpg

تشنه ام، بارش خورشید تمنای من است، آسمان وسعت این آبی دریای من است

15 اسفند 88


هيچ و باد است جهان؟
 گفتي و باور كردی!؟

كاش، يك روز، به اندازه ی «هيچ»
غم بيهوده نمی‌خوردی! 

كاش، يك لحظه، به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می‌بردی!

غیر از به خودم گویم، میلاد خودم تبریک!!!

خوشا چون گل به فصلی، مردنی سرخ،خوشا در فصل دیگر زادنی سبز...

http://pic.photo-aks.com/photo/nature/flowers/rose/large/green_rose_flower.jpg

1 اسفند 88


خدا...

خدا...

خدا...

پی نوشت (۱): می دونم می شنوی می خوام فقط صدات کنم...