30 تیر 89


دوست داشتم راجع به تمام تنهایی هام بگم...

اما همین بس که٬ وقتی احساس می کنی در عبودیت پروردگارت دچار عجز شدی. وقتی تلاش می کنی برگردی به روزهای خوب بندگی...

اعتراف به این نکته و سعی در بازگشت دوباره٬ به معنی خط خوردن تمام تنهایی هاست...

 تمام تنهایی هایم را خدا خط زد...

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست،هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

15 تیر 89


ما چیستیم؟

جُز مولکولهای فعال ذهن زمین،

که خاطرات کهکشان ها را

مغشوش می کنیم!

دلم یه بار دیگه مکه می خواد...

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما، گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

1 تیر 89

اول نوشت: این شعر خیلی طولانی بود... من فقط حرف دلم رو نوشتم.

هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:


" ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

پی نوشت: دیشب حافظ رو باز کردم و برای اولین بار خودم فال گرفتم. این اومد...