1 تیر 89
اول نوشت: این شعر خیلی طولانی بود... من فقط حرف دلم رو نوشتم.
هيچ کس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
پی نوشت: دیشب حافظ رو باز کردم و برای اولین بار خودم فال گرفتم. این اومد...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۰۱ ساعت توسط م...
این روزها