30 شهریور 89


ای که از کلک هنر، نقش دل انگیز خدایی
حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی
گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی؟
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم
وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم
نغمه بلبل شیراز نرفته است ز یادم
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

 تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه
مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه
پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه
ای که گفتی مرو از پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

 تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت
عمر، بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت
سر و جان و زر و جا هم همه گو، رو به سلامت
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان
کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان
نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان
حلقه بر در نتوانم زد از بیم رقیبان
این توانم که بیابم سر کویت به گدایی

 گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان
چون غبارین خط تذهیب به دیباچه قرآن
ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ایمان
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که بَرَد از دلم ایمان، که سریست خدایی

 هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم
همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم
لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن
دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن
نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی

 سعدی این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان
که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان
به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان
کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی!

 نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند
دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند
جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند
پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

 نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد
شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد
سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر ز زهایی

پی نوشت: قشنگ بود نوشتمش... فقط همین!

باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی بازی های راه مدرسه

15 شهریور 89


می توانی تو بیا...
سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ این همه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم؛ زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا...
سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

راست گفتند...
می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما... تو بگو؛
گل پرپر شده را زیبایی ست؟! رنگ مرگی آبی ست؟می توانی تو بیا...
این قلم؛ این کاغذ
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته؛
و یک پنجره ی ساکت و بسته!ازمن!
"آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش...
صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ی خفاشان!!
جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

 می توانی تو بیا...
من دگر خسته شدم
این قلم؛ این کاغذ؛ این همه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب.
تو بیا و بنویس

این درگه ما درگه نومیدی نیست، صد بار اگر توبه شکستی بازآ

http://www.hdabir.com/images/stories/tobe1.jpg

توی آغوش تو آرامش محضه، من و با خودت ببر حتی یک لحظه...

http://img.tebyan.net/big/1387/09/8614871511415125224811031117501749163123.jpg

1 شهریور 89

دل ساده

برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

گنجشک ها را از کنار شلتوک ها کیش کن...

که قند شهر

دروغی بیش نبوده است.

پی نوشت (۱): دل ساده... دل من.

پی نوشت (۲): چرا گنجشک ها روزشون رو با دعوا شروع می کنند؟