15 شهریور 89
می توانی تو بیا...
سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ این همه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم؛ زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا...
سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم
راست گفتند...
می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما... تو بگو؛
گل پرپر شده را زیبایی ست؟! رنگ مرگی آبی ست؟می توانی تو بیا...
این قلم؛ این کاغذ
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته؛
و یک پنجره ی ساکت و بسته!ازمن!
"آنکه این گونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش...
صحنه ی پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ی خفاشان!!
جرأتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
می توانی تو بیا...
من دگر خسته شدم
این قلم؛ این کاغذ؛ این همه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب.
تو بیا و بنویس
این روزها