30 بهمن 89
جا مانده است
چيزی٬ جایی
كه هيچ گاه ديگر...
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندان های سفيد
جا مانده است
چيزی٬ جایی
كه هيچ گاه ديگر...
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندان های سفيد
گمت کردم!
توی این راهروهای دک و دراز گمت کردم!
توی این دالون های سفید!
توی این دالون ها...
از خونه که زدم بیرون باهام بودی!
توی دلم، توی سرم، لای برگ های کتابم!
توی ماشین باهام بودی!
دم سازفروشی ها باهام بودی!
پلّهها رو که اومدم بالا باهام بودی!
اما نه...
دیگه نبودی! همون جاها گمت کردم...
یعنی خواستن که گمت کنم!
ای لعنت به رنگ قرمز!
لعنت به هر چی خودکاره!
لعنت به هر چی...گم بشه هر کی بخواد تو رو گم کنم!
قبض جریمه نبودی
که از لای برگ های کتابم بیفتی و عین خیالم نباشه!
به کوری چشم هرچی دزده، هنوزم با منی!
تو دلم!
تو سرم...
گیرم از لای برگ های کتابم کنده باشنت
دیاری نمیتونه از دلم بدزدتت! عزیز!
دیاری نمیتونه...
پی نوشت(۱): اگر تنها ترین تنها شوم...
اول نوشت: به یاد قیصر امین پور
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنانکه سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
پی نوشت: تا حالا بوی خاک خیس رو قورت دادید؟