15 بهمن 89
گمت کردم!
توی این راهروهای دک و دراز گمت کردم!
توی این دالون های سفید!
توی این دالون ها...
از خونه که زدم بیرون باهام بودی!
توی دلم، توی سرم، لای برگ های کتابم!
توی ماشین باهام بودی!
دم سازفروشی ها باهام بودی!
پلّهها رو که اومدم بالا باهام بودی!
اما نه...
دیگه نبودی! همون جاها گمت کردم...
یعنی خواستن که گمت کنم!
ای لعنت به رنگ قرمز!
لعنت به هر چی خودکاره!
لعنت به هر چی...گم بشه هر کی بخواد تو رو گم کنم!
قبض جریمه نبودی
که از لای برگ های کتابم بیفتی و عین خیالم نباشه!
به کوری چشم هرچی دزده، هنوزم با منی!
تو دلم!
تو سرم...
گیرم از لای برگ های کتابم کنده باشنت
دیاری نمیتونه از دلم بدزدتت! عزیز!
دیاری نمیتونه...
پی نوشت(۱): اگر تنها ترین تنها شوم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۱۵ ساعت توسط م...
این روزها