30 تیر 90

دل نوشت: به اندازه ی همه ی این روزها٬ الان گریه کردم. الان که پی نوشت وبلاگتون رو خوندم٬ آقا سید...
خدایا٬ به حق خانم حضرت رقیه...

کمی شازده کوچولو (۳۴): رسم و رسوم از آن چیزهایی است که پاک از خاطره ها رفته. این همان چیزی است که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق می کند...

حوصله ی نوشتن رو ندارم...

پی نوشت: التماس دعا...

بعداْ نوشت: شکر... شکر... شکر...
که اگه همه ی عمرم رو در سجده باشم و سپاس بگم٬ ذره ای از رحمت بی نهایتت رو نمی تونم جبران کنم.
چه ببخشی و چه نبخشی...

من هرچه دیده ام ز دل و دیده دیده ام، گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام

http://up.behtarin.com/uploads/3505276c481.jpg

دلم یه دل سیر گریه می خواد ( به یاد مادر بزرگم)

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است، مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

http://images.persianblog.ir/426496_aAcd6qTL.jpg

تو دیگر نیستی اما صدایت مانده در گوشم، و یاد مهربان تو نمی گردد فراموشم

دعایی برای آرامش روح مادر بزرگم... (19 تیر)

http://graphic.ir/pictures/__2/___24/__20121002_1468174907.jpg

سلام آقا سلام خدای احساس، درمون درد من حضرت عباس

http://3ali3.com/wp-content/uploads/2013/06/veladat-2.jpg

15 تیر 90

دنیایی دعا: خدایا به حق همه ی اون هایی که پیشت آبرو دارند...
التماس دعا: این روزها سخت محتاجم٬ به رسم دوستی دعایم کنید...

کمی شازده کوچولو(۳۳): سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است...

اول نوشت: شکراْ لله٬ شکراْ لله...

وقتی عزرائیل بالای سرت پرواز می کنه٬ چه فرقی داره در حساب بانکی ت چقدر موجودی داری؟

اینجا٬ فرقی نمی کند هیچ چیز و مهم نیست برای هیچکس...

الا بذکرالله تطمئن القلوب

تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...

کمال همنشین در من اثر کرد، وگرنه من همان خاکم که هستم

خواندمت گل تا بدانی از هزاران گل سری، یک جهان گل دیده ام اما تو چیز دیگری...

http://img.mypersianforum.com/images/49184157853690033463.jpg

فصل خوب تابستون اومده خونمون، تیر و مرداد و شهریور داریم یه مهمون...

1 تیر 90


کمی شازده کوچولو (۳۸): فقط بچه هاند که می دانند پی چی می گردند. بچه هاند که کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان آنقدر اهمیت پیدا میکند که اگر یکی را ازشان کش برود می زنند زیر گریه...

کمی شازده کوچولو (۳۷): تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...

کمی شازده کوچولو (۳۶): ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای...

کمی شازده کوچولو (۳۵): جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند...

دیدی هزار سال گذشت و خورشید
هنوز از همان سمت همیشه می آید؟
دیدی راهمان به کوچه رسید و کوچه ها هنوز
در همان هوای مهتابی اند؟
و کنج خیال کلبه ی تو
به هیزم تر همان زمانه،
از دل من هنوز، رنگین تر است...؟

ديدی نم دريا و چشم ابر
نه در نگاهم نشست و
نه چشمم را سبک کرد؟
آنقدر ميان ستاره‌ها گشتيم،
که آسمان به قدمگاهمان نمی‌رسيد...
به اميد معجزه می‌خفتيم و صبح،
به هراس حادثه برمی‌خاستيم
و کنار هر دری هميشه،
صدای پای ساربانی باز،
در گذر بود...

ديدی دلم پر از ستاره بود و باز
دلتنگ بازی ستاره‌ها بودم؟
ديدی به صلات روز نرسيده و
راه مانده تا غروب،
از نيمه‌های سفر ماندم؟
نه مرا و نه اين چمدان شکسته را
به لبخند باوری حتی،
مهمان نمی‌کنند...

ديدی...
زنبق آبی‌پوش!!!
بر خاک کوچه‌های غريب،
برکت باران، غريبه است...
ماه از کمان شب که رسيد،
دلتنگی ما هم
از روزن ريزِ آن ستاره‌، عاقبت،
خواهد گذشت...

پی نوشت (۱): دعایی کنید، بارانی ببارد...
پی نوشت (۲): دلم یک روز کعبه می خواد... یک روز کعبه برای پرواز٬ برای بندگی...