کمی شازده کوچولو (۳۸):
فقط بچه هاند که می دانند پی چی می گردند. بچه هاند که کلی وقت صرف یک
عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان آنقدر اهمیت پیدا میکند که اگر یکی
را ازشان کش برود می زنند زیر گریه...
کمی شازده کوچولو (۳۷): تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...
کمی شازده کوچولو (۳۶): ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای...
کمی شازده کوچولو (۳۵): جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند...
دیدی هزار سال گذشت و خورشید
هنوز از همان سمت همیشه می آید؟
دیدی راهمان به کوچه رسید و کوچه ها هنوز
در همان هوای مهتابی اند؟
و کنج خیال کلبه ی تو
به هیزم تر همان زمانه،
از دل من هنوز، رنگین تر است...؟
ديدی نم دريا و چشم ابر
نه در نگاهم نشست و
نه چشمم را سبک کرد؟
آنقدر ميان ستارهها گشتيم،
که آسمان به قدمگاهمان نمیرسيد...
به اميد معجزه میخفتيم و صبح،
به هراس حادثه برمیخاستيم
و کنار هر دری هميشه،
صدای پای ساربانی باز،
در گذر بود...
ديدی دلم پر از ستاره بود و باز
دلتنگ بازی ستارهها بودم؟
ديدی به صلات روز نرسيده و
راه مانده تا غروب،
از نيمههای سفر ماندم؟
نه مرا و نه اين چمدان شکسته را
به لبخند باوری حتی،
مهمان نمیکنند...
ديدی...
زنبق آبیپوش!!!
بر خاک کوچههای غريب،
برکت باران، غريبه است...
ماه از کمان شب که رسيد،
دلتنگی ما هم
از روزن ريزِ آن ستاره، عاقبت،
خواهد گذشت...
پی نوشت (۱): دعایی کنید، بارانی ببارد...
پی نوشت (۲): دلم یک روز کعبه می خواد... یک روز کعبه برای پرواز٬ برای بندگی...