ازین سفره ها معجزه دور نیست،ببین دست دنیا تو دست منه،دعامیکنم تا اجابت بشه،دعامیکنم چون دلم روشنه
عدا نوشت (۱): عدو شود سبب خیر٬ اگر خدا خواهد... دلیلش رو بعدا می گم...
بعدا نوشت (۲): مینا جان٬ ممنون بابت همه ی مسائلی که واسم روشن کردی... لطفت زیاد.![]()
بعدا نوشت (۳): من و خدا و بوی ریحان... ببینید٬ بشنوید... من و نزدیک شدن به روزهای بندگی...
شخصی نوشت: خوبی که از حد بگذرد٬ نادان خیال بد کند...
کمی شازده کوچولو (۲۸): همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است
دو ساعتی وقت داشتم و بهترین کار برای من که مدتیه خیلی کم خواب شدم، توی اون دو ساعت، خوابیدن بود...
اما هرچی جشم هام رو بیشتر روی هم فشار می دادم، تا شاید بشه نیم ساعتی رو بخوابم، انگاری خواب شده بود جن و من شده بودم بسم الله...
انگار نه انگار که کمبود خواب کلافه ام کرده بود، حسابی...
نگاه کردن به این ور و اون ور هم دیگه جواب نمی داد... یعنی دو ساعت یکم زیاد بود برای دیده بانی...
بهترین کار این بود که دستم رو توی کیفم ببرم و ضمن بیرون کشیدن یک نانیه خوشمزه!!!، کتاب قهوه ای رنگ رو دربیارم و شروع کنم به خوندن... البته برای دومین بار...
" من گنجشک نیستم" (مصطفی مستور) هوم... به خوندنش می ارزه...
توی کتاب بعضی جاها از مرگ گفته. از ترس از مرگ... از مرگ!!!
کتاب رو بستم و شروع کردم به فکر کردن راجع به موضوعی که هیچ شوخی ای رو درش نمی پذیرم...
من و مرگ و ترس...
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از دوستانم، کتاب "در آغوش نور، بتی جین ایدی" رو خوندم... تجربه ای واقعی از مرگ... و در کنارش با همه ی تضادی که می دیدم، ترغیب به خوندن " سیاحت غرب" خودمون شدم!!!
می گن بترس از بد بدتر... همینه!!!
آمیزه ای از سه کتاب و دو ساعت وقت من و فکرهای مختلف و ترسی که بدون تعارف از این موضوع دارم... دلیلش ضعف ایمان و غیره ست، رو هم نمی دونم...
نگران مردنم هستم...
نوعی وحشت و ترس و نگرانی از مردن. اینکه ته این زندگی چیه؟
می
ترسم از این فکر، که زندگی می کنی و زندگی می کنی و زندگی می کنی... و و
قتی که حسابی داری زندگی می کنی و زندگیت سرعت گرفته یک هو چیزی میاد وسط و
تو می زنی روی ترمز و همه چیز...
یک دفعه وقتش می رسه که بپری توی اون حفره!!!
اگه از بلندی بیافتی یا تصادف کنی یا کشته بشی و یا ایست قلبی و خیلی یاهای احتمالیه دیگه، خارج از نوبت رفتی توی حفره!!!
البته هستند اون هایی که بدون نوبت و زندگی نکرده هم پریدند اون تو...
وقتی می خواستم برم مکه، گفتند الا و لله باید وصیت نامه بنویسی!
هرچی گفتم حاج آقا، روحانی عزیز، آخوند محترم! من که مالی ندارم برای تقسیم و حرفی هم ندارم که قصار باشه و بشه بهش گفت وصیت!!
گفت: نه! نمی شه... مسلمانی!!! باید بنویسی. ( و من اون موقع چقدر بالیدم به مسلمان بودنم، شاید بیش از هر زمان دیگری...)
بالاخره از سواری با خر شیطون خسته شدم و گفتم: چشم! سعی می کنم...
اما حتی بلد نبودم چطور بنویسم... نمی دونستم نانوشته رو چطور می نویسند؟؟؟ اما من باید می نوشتم... چون مسلمان بودم!
شروع کردم:
«بسم الله الرحمن الرحیم
من حرفی ندارم...
صدق الله العلی العظیم»
و این شد وصیت نامه ی من...
تازه همین دو خط رو هم که نوشتم قبلش کلی بابت نوشتنم گریه کردم! چون از مردن می ترسیدم و واقعاً احساس می کردم حالا که دارم وصیت نامه می نویسم لابد حتماً قراره بمیرم و برم بهشت... ( البته من عربی حرف زدن رو بلد نیستم و عجمی حرف می زنم!!!)
من از مرگ می ترسیدم... الان هم، هی...
من تمام مدت فکر می کردم می میرم. فکر که نه، تبدیل به کابوسی شده بود که چند روزی باهاش درگیر بودم.
مردن خیلی هم خوبه! و این شد دلداری ای برای من بس عظیم...
و من با امید بسیار به مردنم رفتم و برگشتم... و هنوز هم دم می برم و بازدم پس میدم...
کم کم به آخرای کتاب رسیدم. کتابی که پرم کرده بود از فکر و وقتی دیروز برای دومین بار خوندمش تاره فهمیدم این قسمتش چقدر اون موقع می تونسته من رو آروم کنه:
مرگ عینهو لولوی سر خرمن می مونه. مرگ رو درست کردند تا باهاش ما رو بترسونند. عین لولوی سر خرمن، که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند...
اما، من گنجشک نیستم. من م... ام و همیشه و همیشه امیدوار به رحمت خدا...
شاید، روزی، همون روز که قراره بلغزیم خیلی هامون از روی پل صراطی که وعده داده شده، یکی پیدا بشه و دستمون رو بگیره...
امشب سر مهربان نخلی خم شد
در کیسه ی نان به جای خرما غم شد
در کنج خرابه ها زنی شیون کرد
هم بازیه کودکان کوفه کم شد
می شازده کوچولو (۲۸): پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی...
کمی شازده کوچولو (۲۷): ستاره ها واسه این روشنند که هر کسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!...
دنیای آدمیان هیچ نیست
جز درد و شرم ساری...
من،
حتی پرنده هم نیستم
که پرواز کنم
سبک بال...
پی نوشت (۱): باز هم٬ ... به این زندگی ...![]()
پی نوشت (۲): ...
پی نوشت (۳): امروز بعد از چندین سال سمیه همکلاسیٍ اول دبیرستانم رو دیدم... عجیب خاطرت رو زنده کرد ریحانه... دیپلم هم نگرفته بود... اما، نگاهش مهربان بود... و کلامش گیرا...
کمی شازده کوچولو (۳۱): ... صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم٬ اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون...
کمی شازده کوچولو (۳۰): اهلی کردن چیزی ست که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است...
کمی شازده کوچولو (۲۹): آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان. نه اینکه ریشه ندارند؟ این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.
اول نوشت: شنیدید می گن٬ " فحش رو بنداز زمین٬ صاحبش پیداش می کنه"؟
بعضی از حرف ها رو باید با طلا نوشت...![]()
آتشی بود و فسرد
رشته ای بود و گسست
دل چو از بند تو رست
جام جادویی اندوه شکست
آمم تا به تو آویزم
لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی
لیک دیدم که تو بر چهره ی امیدم
خنده ی مرگی...
وه چه شیرین است
بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود
پای کوبیدن
وه چه شیرین است
از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور
چشم پوشیدن
وه چه شیرین است
از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن
در به روی غم دل بستن
که بهشت اینجاست
به خدا سایه ی ابر و لب کشت اینجاست
تو همان به که نیندیشی
به من و درد روان سوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم...