به یاد مادر بزرگم... (اولین سال نبودت)
دیشب ز باد یادت چون ابر گریه کردم
صبرم به آخر آمد بی صبر گریه کردم
دیشب ز سیل یادت بغضم شکست، آری
با خود ببرد صبر و امید و بردباری
دیشب ز تیغ یادت چشمم چو تشت خون بود
در سر نماند چیزی جز آنچه از جنون بود
با خیل خاطراتت شب را به صبح بردم
تک تک مرور کردم در خاطرم سپردم
قلبم کویر غم بود غمگین ز هجر یاران
چشمم همی ببارید چون ابر در بهاران
ای کاش اشک می ریخت بر این کویر سوزان
اما به گونه می ریخت، بر آتش فروزان
چون دیشبم دوباره ، آری گمان امشب
گریان دوباره تا صبح بیدار مانم امشب
حرف و حدیثهایت طنز و کنایه هایت
در یاد دوستانت ماند تا نهایت
جسمت چو بین ما نیست روحت همین حوالیست
یادت همیشه با ماست جایت همیشه خالیست
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۴/۱۹ ساعت توسط م...
این روزها