در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم...

اين خاک تيره
اين زمین
پاپوش پای خسته ام!

اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام!

اما خدای دل...
در آخرين سفر
در آينه
به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است

گم گشته ام‚ كجا
نديده ای مرا؟