من آروم بودم. آرامش داشتم. شاداب بودم. دلخوش بودم. طراوت داشتم. زندگی می کردم...
روزهام زیبا بود . شب هام آرام...

فقط رویا می دیدم. بهشت می دیدم. ستاره می دیدم. رنگین کمان می دیدم. زیبایی می دیدم. طراوت می دیدم...

زندگی رو احساس می کردم. رویاهاش رو دوست داشتم. واقعیت هاش رو می پذیرفتم. با تلخی هاش کنار می اومدم. چون عاشق زندگی کردن بودم. عاشق آرامشش بودم. عاشق بودنش...

اگر گاهی زمخت می شد، با همه ی زمختی دوستش داشتم. من سبز بودم. زنده بودم.

اما الان...
الان دلتنگ نیستم. تنها نیستم. غمگین نیستم. دل گرفته نیستم. دل مرده نیستم. محتاج محبت نیستم. گدای عشق نیستم. طلب بودن و موندن نمی کنم.

این روزها...
آشفته ام. پریشونم. سر در گمم. بلاتکلیفم. پاهام روی زمین نیست. نمی دونم چی می گم. چی می خوام. خودم هم واسه خودم غریبم. این من نیستم...

خسته ام...
خسته از پستی های مردم پست. خسته ام از پلشتی های مردم به ظاهر دوست. خسته ام از بس سادگی کردم. از بس صداقت داشتم. خسته ام از دیدن گرگ های در پوست بره قایم شده. خسته ام از یک رنگی با مردم رنگارنگ. خسته ام از این همه نیرنگ. از این همه دروغ. از این همه دو رویی. از این همه تخم کینه. از این همه زوال. خسته ام از خاموشی مهربونی. از سکوت محبت.

هیچی نمی خوام...
فقط زندگیم رو پس بدید. آرامشم رو پس بدید. دلخوشی هام رو پس بدید. لبخندم رو پس بدید.

بیایید...
خستگی ها، کابوس ها، زردی ها، پریشونی ها، آشفتگی ها، دلمردگی ها، بی احساسی ها، بی اعتمادی ها، تلخی ها، همه و همه پیشکش خودتون. من این هدایا رو نمیخوام. همه ارزونی نامرادی های روزگار و مردم سخت دلش.

دیگه...
رویا رو نمی خوام. عشق رو نمی خوام. محبت رو نمی خوام. مهربونی ها رو نمی خوام. دوستی ها رو نمی خوام. رنگین کمان رو نمی خوام. بارون رو نمی خوام. بهار رو نمی خوام. نسیم رو نمی خوام. ستاره ها رو نمی خوام. آرزوهام رو نمی خوام.

سبزی چشمانم هم برای شما
سبزی روحم رو پس بدید...

فقط...
سبزی روحم رو پس بدید.

پی نوشت: ننوشتم که کسی بیاد و دلداری بده. دلداری ها رو هم نمی خوام...