15 فروردین 89
اول نوشت: دوست دارم برگردم بچگی. اون روزی که رفتم بالای کتابخونه واسه حمیدرضا کتاب بیارم. افتادم و سرم شکست... حتی یاد اونم بخیر. حداقل اون موقع فقط سرم شکسته بود نه...
بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
بچه که بودم...
پی نوشت (۱): یادش بخیر...
پی نوشت (۲): ای کاش بچه بودم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۱/۱۵ ساعت توسط م...
این روزها