15 اسفند 91
اول نوشت (۱): خدایا به حرمت این شاهزاده خانوم...
اول نوشت (۲): الهی آمین...
چقدر مدیونی سخته...
اینقدر سخت، که وقتی مدیون میشی تا آخر عمرت دیگه خواب راحت نداری...
بد...
یک وقت می بینی آدم مدیون یک نفر میشه... که با توجه به تلاش
آدم و درجه ی خواهش و میزان زبان آوری و احیاناً التماس!!!، طرف دلش به رحم
میاد و می بخشه؛
که البته تا آخر دنیا هر وقت یاد اون شخص بیافته یا ببینتش این حس شرمندگی ولش نمی کنه...
البته این مهم نیست، چون میتونه هرگز به این موضوع فکر نکنه یا یادش نیافته یا سعی کنه باهاش روبرو نشه...
اگرم نبخشه که واویلا...
می شه حکایت من بدو، آهو بدو ...
بدتر...
یک دفعه دیگه می بینی آدم مدیون خودش میشه... اون وقته که دیگه وجدانش شروع می کنه به درد گرفتن...
از هر دردی بدتر...
درد میگیره...
درد میگیره...
درد میگیره...
از مغز درد بدتر...
به این مرحله که می رسه، دیگه نمی تونه کاری بکنه... هر کاری هم بکنه بی فایدست...
آخه
مدیون خودش شده؛ یعنی کاری رو کرده که می تونسته نکنه، می دونسته نباید
انجام می داده، می فهمیده اگه انجام بده کم کمش وجدان درد دنبالشه...
بنابراین هر کاری بکنه نمی تونه از زیر دین خودش بیرون بیاد...
اینطوری می شه که تا آخر عمر شرمنده ی خودش می مونه. که البته این هم مهم نیست... چون آدم وجدانش مال خودشه... می تونه جبران کنه...
بد بدتر...
اگه آدم مدیون خدا بشه، اون وقت چی؟؟؟
اون موقع باید چکار کنه؟ به نظر شما بهترین کار این نیست که از شرم خدا سر بذاره و بمیره؟...
من که فکر می کنم اگه آدم شرمنده ی خدا بشه، دیگه وای به روزش، وای به روزگارش، وای به حالش، به دنیاش، به آخرتش...
درسته که خدا ارحم الراحمینه، ولی بنده باید خیلی ... باشه که بخواد از رحمانیت و رحیمیتش سوء استفاده بکنه...
این دیگه آخرشه...
وای به حال اون بنده ای که شرمنده ی خدا می شه...
باید...
باید...
باید بمیره. آره، چی از این بهتر... باید بمیره...
پی نوشت: دوستانم بیراه نمیگن، بهتره یک مدت برم... مغزم باید استراحت کنه. فعلا...
این روزها