چند روز پیش پستی رو نوشتم با عنوان " مغز عزیزم بفرمایید..."، اونی که خونده یادشه، اونی هم که نخونده لابد دلش نخواسته که نخونده...
به هر حال همه قابل احترام...

اون پست رو وقتی نوشتم  که دیگه دوست نداشتم احساساتی باشم و با احساسم تصمیم بگیرم. دوست داشتم ببینم عقلم چی میگه و چقدر جواب میده که البته خوب هم جواب داد!!!

چند وقت پیش با یکی از دوستانم جریانی رو داشتیم که هر دو و البته بیشتر من، از وجود این جریان احساس گناه می کردم...

ازم پرسید تو چطوری پا روی دلت میذاری؟...
حرف همیشگی رو تکرار کردم ... حرفی رو که از چند ماه پیش یاد گرفتم باید بگم و وقتی هم گفتم باید بهش عمل کنم... که البته فکر می کنم گاهی، به نوعی لجبازی با خودمه...

بهش گفتم: وقتی مغزم چیزی رو بهم می گه دیگه با حرف دلم کاری ندارم. با احساسم مبارزه می کنم چون به عقلم بیشتر اعتقاد دارم و اعتماد...

تا حالا هم این رو ثابت کردم. مثلا علیرغم میلم چون مغزم می گفت، باید یکی رو از خودم می روندم. و برعکس باز هم علیرغم  احساسم چون عقلم می گفت باید یکی رو به بودن با خودم دعوت می کردم...

وقتی که فکر می کنم می بینم هیچ وقت نتونستم بین دل و مغزم ارتباط  مستقیم برقرار کنم. همیشه ضد هم بودند. هیچ وقت نشده که با هم هماهنگ باشند و نمی دونم این قانون زندگیه یا من قانون گذاری درست رو بلد نیستم...

اگه دل می گفت، مغز باید می باخت

اگه عقل می گفت، دل باید می مرد...

واقعا چرا همیشه نمیتونم حرف مغز و دلم، حرف عقل و احساسم رو یکی کنم؟ چرا توی غربال افکار من همیشه یا عقل باید رد بشه یا دل؟...

 پی نوشت (۱): دل و مغز و عقل و قلبم. همه را به باد دادم...

پی نوشت (۲):ای کاش مغز نداشتم!!! حیف...