15 اسفند 90
اول نوشت: می گن حافظه ی پروانه و ماهی گلی خیلی کوتاه مدته... ای کاش من پروانه بودم یا ماهی گلی...
ديگر صدايت نمیزنم
میدانم که وقتت ناگزير و
گريههايت ميان راه بود ...
هر برگی به باغ میريخت،
شب خواب زنبق و
روزش به سوزِ باد میرفت
دلداریام نباش!
نه بهاری رسيده،
نه بهانهای به خندههای کودکانه ...
زندگی هنوز،
همان رسم دلبستگیهای رويايیست
يکی صورت ستاره میچيند و
يکی صورتکهای کاغذی ...
ديگر صدايت نمیزنم
پايم اينسوی در و
حرفم به پشت پا مانده است
مثل دلوی شکسته، که با باران
فقط ترانه میخواند ...
آخر قصهها
هميشه صفحهی سپيدیست،
ساکت و خالی
برای نگاه منتظری که خيره میماند
آخر قصهها ...
پی نوشت: راستی دیشب بارون اومد...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۲/۱۵ ساعت توسط م...
این روزها