اول نوشت: می گن حافظه ی پروانه و ماهی گلی خیلی کوتاه مدته... ای کاش من پروانه بودم یا ماهی گلی...

ديگر صدايت نمی‌زنم
می‌دانم که وقتت ناگزير و
گريه‌هايت ميان راه بود ...

هر برگی به باغ می‌ريخت،
شب خواب زنبق و
روزش به سوزِ باد می‌رفت
دلداری‌ام نباش!
نه بهاری رسيده،
نه بهانه‌ای به خنده‌های کودکانه ...

زندگی هنوز،
همان رسم دلبستگی‌های رويايی‌ست
يکی صورت ستاره می‌چيند و
يکی صورتکهای کاغذی ...

ديگر صدايت نمی‌زنم
پايم اينسوی در و
حرفم به پشت پا مانده است
مثل دلوی شکسته، که با باران
فقط ترانه می‌خواند ...

آخر قصه‌ها
هميشه صفحه‌ی سپيدی‌ست،
ساکت و خالی
برای نگاه منتظری که خيره می‌ماند

آخر قصه‌ها ...

پی نوشت: راستی دیشب بارون اومد...