1 اسفند 91
اگر دستم رسد روزی كه انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می دارم كه گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی كرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار می گويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده میافتد بر آن بالای فتانم
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشينی
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر كردند هر ياری به اقصائی
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم
به دريایی در افتادم كه پايانش نمیبينم
كسی را پنجه افكندم كه درمانش نمی دانم!!!
فراقم سخت میآيد وليكن صبر میبايد
كه گر بگريزم از سختی، رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاريكی و تنهائی؟
شب هجرم چه می پرسی كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته می نالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم كه با يوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز میآيد به معنی، از گلستانم
این روزها