30 فروردین 91
نوشتنم نمیاد...
اما بیشتر از هر وقت دیگه ای احتیاج دارم بهش. این طور بگم که، شما باید کاری رو انجام بدید، اما نمی تونید. نه اینکه تواناییش رو نداشته باشید. نه... فکر کنید طناب پیچتون کردن و بهتون می گن سه... دو... یک... بدو!!! یا دهنتون رو بستند و می گن بخور... بگو... یا... خیلی یاهای دیگه.
دوست دارم بنویسم راجع به همه چیز... همه کس... همه جا... اما نوشتنم نمیاد!!!
هر سلول مغزم پرحرفه. پر یک عالمه فکر، برای گفتن یک عالمه حرف... اما نمیدونم چرا نمی تونم بگم، حتی یک ذره از این یک عالمه رو.
عین بچه ای شدم که 6 سالشه. بهش می گن از روی کتاب بخون اما نمی تونه...
عین فلجی که بهش می گن پاشو راه برو اما...
عین... عین کسی که دوست داره بنویسه و بگه، اما نمی تونه. چون نه نوشتنش میاد و نه گفتنش...
نمی تونم بگم سلول هام چی می خوان... چی می گن... نمی دونم دلیل این دنگ دنگ چیه؟؟؟
توی دو هفته ی گذشته برای دومین بار تجریش رو به سمت ولیعصر پیاده اومدم. بس که مغزم درد می کنه. شاید روزه کار خودش رو کرده و تأثیر خودش رو گذاشته... اما نه؛ می دونم کار اون نیست. مغز من از یک جای دیگه درد گرفته، ربطی به فریضه هم نداره.
نزدیکای پارک ساعی... به روح شریف گفتم. با هم بودیم. گفتم از پارک ساعی بدم میاد. از طوطی بدم میاد. از دوستی گربه و کلاغ. از بچه های مهد، که توی پارک اردو می زنند. از سوسکی که یک بار پا روش گذاشتم ببینم چه حسی داره!!! از... آدم هایی که ناخواسته به قیمت مثلاً زندگی کردن، زندگی دیگران رو ازشون می گیرند. از آدم هایی که از اول می دونند همه چیز روند زندگی خودشون رو، اما نمی گن تا وقتی که...
بگذریم...
کمد نشینی عادتم شده.
اگه یک روز نباشم و نباشه، انگاری که کار نیمه دارم برای انجام...
امان از روزمرگی... از روزگار تکراری. روزگاری که سردرگمی جزء لاینفک هنرهاش محسوب می شه...
باز هم بگذریم...
دوست دارم بنویسم. اما... نوشتنم نمیاد.
این روزها