15 فروردین 91
این روزها تا بخواهی٬ آری دل من گرفتست
چیزی به قدر رهایی انگار از دست رفتست
می خواهم اینک ببارم پنهان ترین گریه ها را
بغضی به غایت گلوگیر٬ در من ز حسرت شکفته ست
با من مگو از بهاران٬ از غنچه هایی که گل شد
پشت همین خنده ی گل٬ اندوه عالم نهفته ست
حالا زمن با خبر باش٬ فردا زمان درازی ست...
چیزی به پایان نمانده٬ گفتم! نگویی نگفته ست
چیزی بخوان هرچه باشد٬ چیزی که از غم نباشد
این روز ها تا بخواهی٬ آری دل من گرفته ست
پی نوشت: باران اینقدر من رو شرمنده ی مهربونی هات نکن. بلد نیستم جبران کردن رو.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۱/۱۵ ساعت توسط م...
این روزها