اول نوشت:روز نو مبارک

با ديدگان بسته، در تيرگی رهايم
ای همرهان كجاييد؟ ای مردمان كجايم؟

پر كرد سينه‌ام را فرياد بی شكيبم
با من سخن بگوييد ای خلق، با شمايم

شب را بدين سياهی، كی ديده مرغ و ماهی؟
ای بغض بی‌گناهی بشكن به های‌هايم

سرگشته در بيابان، هر سو دوم شتابان
ديو است پيش رويم، غول است در قفايم

بر توده‌های نعش است پايی كه می گذارم
بر چشمه‌های خون است چشمی كه می‌گشايم

در ماتم عزيزان، چون ابر اشك‌ريزان
با برگ همزبانم، با باد هنموايم

آن همرهان كجايند؟ اين رهزنان كيانند؟
تيغ است بر گلويم، حرفی‌ست با خدايم

سيلابه‌های درد است رمزی كه می‌نويسم
خونابه‌های رنج است شعری كه می‌سرايم

ای همنشين ديرين، باری بيا و بنشين
تا حال دل بگويد، آوای نارسايم

شب‌ها برای باران گويم حكايت خويش
با برگ‌ها بپيوند تا بشنوی صدايم

ديدم كه زردرويی از من نمی‌پسندی
من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

روزی از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر
تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم...