30 آذر 89
چند روز و شب تاريک و ساکت ما گذشت و
تو يک بار هم به ديدن آسمان
سری بلند نکردی؟
قصهات را برای باد و همين زنبق خواهم گفت
که چه دور از ستاره میخوابی... که دلت را به ماه خوش میکنی
ماهی که هست، هميشه بوده است، خواهد بود
ماهی که حتی برای همه هستتو که دنبال دورترين زنگوله میگشتی
تو که در انتظار طلوع تاريک ترين فانوس ...باز هم بگويمت که چه خوابهايی که مانده پشت در؟
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۳۰ ساعت توسط م...
این روزها