30 دی 89
ی آنکه غمگینی و سزاواری
واندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا نبرم نامش؟
ترسم رسدت اندوه و دشواری
رفت آنکه رفت، و آمد آنک آمد
بود٬ آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتیست، کی پذیرد همواری؟
مستی مکن که نشنود او مستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن،
کی رفته را به زاری٬ باز آری؟
آزار بیش بینی زین گردون
گر تو به هر بهانه بیازاری
گویی گماشتهست بلایی او
بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی
بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسم
بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدید آرند
فضل و بزرگمردی و سالاری
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۰/۳۰ ساعت توسط م...
این روزها