(۱)
باد٬ شب ما را ورق خواهد زد
من به صبح خواهم رسید
و اشاره هایی که از تو می گویند...

(۲)
پنجره ی غروب باز است
پچ پچ باران با کاج٬
تنهایی مرا خیس کرده
به کجای شب رسیدیم که باد٬
نفس های فانوس را دزدید؟
بهار که آمد
درختان برهنه بودند...

(۳)
آیا می رسد آن روز که سرانجام
بر ما ببارد ابری٬
غربت این سال ها را؟
که دلم دیری ست در این قفس
به سکوت معتاد است...

(۴)
زمان٬ معجزه ی فراموشی ست٬
و انتظار بخشایش.
از خاموشی تا مرگ٬
فاصله٬ گر عادت است٬
رفتن را
جرات تلاشی دوباره نیست...

(۵)
تا چشمان من
عاشق از هزار خم سکوت و شرم نگاه تو می گذشت
و تو مثل گوشه های تنهایی من
از جنس اشاره ای رویایی بودی...

پی نوشت: نوشته ها از من نیستند. اما خیلی دلنشین اند...