15 آذر 90
چه بی تابانه می خواهم ات ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست...
و فاصله
تجربه ای بیهوده است.
بوی پیرهن ات،
اینجا
و اکنون.
کوه ها
در فاصله
سردند...
دست
در کوچه و بستر
حضور مأ نوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را رج می زند.
بی نجوای انگشتان ات
فقط ...
و جهان از هر سلامی خالی ست.
پی نوشت (۱):این روزها٬ شدیداْ!!! میزبان سرماخوردگی هستم...
پی نوشت (۲): برای اینکه نشون بدید خاصید راه های بهتری وجود داره... عزاداری دیگران برای امام حسین رو زیر سوال نبرید و هی نگید مردم بلد نیستند عزاداری کنند! هرکس به نوبه ی خودش... حکایت٬ حکایت موسی و شبان...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۵ ساعت توسط م...
این روزها