چه بی تابانه می خواهم ات ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست...

و فاصله
تجربه ای بیهوده است.

بوی پیرهن ات،
اینجا
و اکنون.

کوه ها
در فاصله
سردند...

دست
در کوچه و بستر
حضور مأ نوس دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را رج می زند.

بی نجوای انگشتان ات
فقط ...

و جهان از هر سلامی خالی ست.

پی نوشت (۱):این روزها٬ شدیداْ!!! میزبان سرماخوردگی هستم...

پی نوشت (۲): برای اینکه نشون بدید خاصید راه های بهتری وجود داره... عزاداری دیگران برای امام حسین رو زیر سوال نبرید و هی نگید مردم بلد نیستند عزاداری کنند! هرکس به نوبه ی خودش... حکایت٬ حکایت موسی و شبان...