1 آذر 90
کمی شازده کوچولو (۹): پاره یی وقت ها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد. اما اگر پای بائوباب در میان باشد این دیگر فاجعه است
کمی شازده کوچولو (۸): این امر انضباطی است... آدم باید خودش را مجبور کند که به مجرد تشخیص دادن بائوباب ها از بته های گل سرخ٬ که تا کوچولواند عین هم اند با دقت ریشه کن شان بکند. کار کسل کننده ای هست٬ اما هیچ مشکل نیست.
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پايی خسته.
تيرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سايهای از سر ديوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاريکی و اين ويرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی...
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر، سحر نزديک است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
وای، اين شب چقدر تاريک است!
خندهای کو که به دل انگيزم؟
قطرهای کو که به دريا ريزم؟
صخرهای کو که بدان آويزم؟
مثل اين است که شب نمناک است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ليک، غمی غمناک است...
پی توشت (۱): امروز راجع به بیماری یک عزیز٬ مطالبی رو خوندم که حسابی بهم ریختم...
پی نوشت (۲): گریه های بدون بغض...
پی نوشت (۳): تنهام...
این روزها