30 اردی بهشت 89


به باران بگو بخواندم...
بگو گمان همین پنجره ی شکسته را
به سینه ریز پر زرق ماه
تاخت نخواهم زد

 بگو سیاهی هزار شب تردید٬
به گرگ و میش اشارتی٬
قضا خواهد بود

 بگو صورت صبح و لطف سایه ها
به لبخند او فقط آبی ست...

 آه! ای شب فقیر٬
شب بی ستاره...

 پی نوشت (۱): نمی تونم بهتون سر بزنم. فعلاْ البته...

پی نوشت (۲): این همه کلافگی فقط واسه من؟ یکم زیاده...

پی نوشت (۳): نصفه شبه... کی خواب من رو دیده سرگردان؟؟؟

بی ربط نوشت: نمی دونم بهتره من مواظب خودم باشم٬ یا زمین و زمان مواظب خودش؟؟؟

25 اردی بهشت 89

اردی بهشت ماه خوبی واسم نبود... یعنی هم بود و هم نبود...

با پست زن و درد شروع شد:

هرگز کسی چو من

این سان گداخته است؟

در خویش سوخته؟

با درد ساخته است؟

در جنگ نا برابر زن با درد

من باختم، نه

با درد ساختم...

این پست رو خیلی دوست داشتم. ن

پست 104 تصمیم گرفتم اسم وبلاگ رو که بوی ریحان بود و برای من سرشار از خاطره  ، به روزگار غریبی ست نازنین تغییر بدم. دلیلی داشتم که شاید بعد ها بگم...

اما واقعا:

روزگار غریبی ست نازنین...

18 اردی بهشت 89


بچه بودم بغض می کردم و بعد گریه که چرا مادرم گریه می کنه...

بزرگ شدم گریه می کنم که چرا برای گریه های مادرم٬ گریه می کردم...

آخه پدر بزرگ نه پیر بود و نه عصا داشت...

روحت سبز

یادت گرامی...

پدر بزرگ پیرم، نه عینک داشت نه عصا...

15 اردی بهشت 89


 به دیدارم بیا هرشب
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است

 بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها...
دلم تنگ است

 بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها، پرستوها ...

 بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

 نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب،
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی،
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

 شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی...

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است

پی نوشت(۱): فرقی نداره روز و شب...

اگر دل دلیل است، آورده ایم، اگر داغ شرط است ما برده ایم

هرکه یک بار شود خر کافی ست!!!

چشم دل باز کن که جان بینی، وانچه نادیدنی ست آن بینی

1 اردی بهشت 89


درسته که من چپ دستم ولی دوست دارم با دست راست بنویسم. اصلا من از طرف چپ بدنم بدم میاد...

بالاخره از گردنم دل کند... سه هفته هم آغوشی دست و قلبم. گاهی تند و گاهی کند... اما یادم نیست که گاهی می زد یا نه. دیگه دوست ندارم دستم رو روی قلبم بذارم. چی می شد اگه، آدم می تونست دستش رو روی مغزش بذاره؟؟؟

از این به بعد به جای اینکه دستم رو بذارم روی قلبم و تپش گاهی تند و گاهی کندش رو احساس کنم و صداش رو از راه دستم به گوش هام برسونم و بشنوم، دوست دارم دستم رو بذارم روی مغزم...

بذارم روی مغزم و ...

بعید می دونم بتونم تپش مغزم رو احساس کنم ولی حتما صداش رو می شنوم. همیشه به صدای مغزت گوش بده نه قلبت.