30 اردی بهشت 89
به باران بگو بخواندم...
بگو گمان همین پنجره ی شکسته را
به سینه ریز پر زرق ماه
تاخت نخواهم زد
بگو سیاهی هزار شب تردید٬
به گرگ و میش اشارتی٬
قضا خواهد بود
بگو صورت صبح و لطف سایه ها
به لبخند او فقط آبی ست...
آه! ای شب فقیر٬
شب بی ستاره...
پی نوشت (۱): نمی تونم بهتون سر بزنم. فعلاْ البته...
پی نوشت (۲): این همه کلافگی فقط واسه من؟ یکم زیاده...
پی نوشت (۳): نصفه شبه... کی خواب من رو دیده سرگردان؟؟؟
بی ربط نوشت: نمی دونم بهتره من مواظب خودم باشم٬ یا زمین و زمان مواظب خودش؟؟؟

این روزها