31 خرداد 89
حجر الاسود...
مقام ابراهیم...
حجر اسماعیل...
ناودان رحمت...
خاطره هام...
خداحافظیم...
من می خوامشون . خب چکار کنم؟؟؟![]()
۵ خرداد روزی که رفتم پیمان بندگی ببندم با خدا...
حجر الاسود...
مقام ابراهیم...
حجر اسماعیل...
ناودان رحمت...
خاطره هام...
خداحافظیم...
من می خوامشون . خب چکار کنم؟؟؟![]()
۵ خرداد روزی که رفتم پیمان بندگی ببندم با خدا...
تا روز 29 خرداد عالی بود. عالی...
رفتم مکه...
چه برکتی، چه رحمتی، چه نعمتی، چه موهبتی، و چه محبتی خدا به من عطا کرد...
اگه همه ی عمرم در سجده باشم نمیتونم بابت لطف هایی که در حق من کرده شکر کنم و تشکر...
دوست داشتم الان همه ی پست های خرداد رو داشتم و می خوندم.
خداحافظی از دوستانم... مطالبی که در باره ی قسمت های کعبه نوشتم...
احساسی که وقتی برگشتم داشتم و توصیف کردم...
مطلبی که برای 22 خرداد نوشتم...
همه و همه...
135 تا پست... 135 بار احساس من... 135 تکه ی زندگی من...
نمیدونم الان وبم کجاست و مطالبش چی شدن...
فقط می دونم 29 خرداد
مجبور شدم با وبم خداحافظی کنم...
نمی دونم چرا حتی نمیخواستم یک نسخه از آرشیو رو برای خودم نگه دارم...
وبم رو وست داشتم. مث الان که دوستش دارم.
آشناترين صدای اين حدود پنجشنبه!
کنار غربت راه و مسافران خيسچشم،
دارم به ابتدای سفر میروم
به ابتدای هرچه در پيشرو میرسم.
گوش میکنی؟
میخواهم از کنار همين پنجشنبه حرفی بزنم
حالا که دارم از ياد میروم،
دارم سکوت میشوم،
میخواهم آشناترين صدای اين حدود تازه شوم.
...
جهان را همينجا نگهدار
من پياده میشوم.
گاهی وقت ها، اتفاقاتی در زندگی آدم رخ می ده که باید تا مدت ها بابتش تاوان پس بدی...
خوشحالم بابت اتفاقی که در زندگی من افتاد، ولی تاوانش رو زود پس دادم و تموم شد...
خیلی خوبه که خدا زود بنده ها رو می بخشه. ای کاش بشر هم یاد می گرفت و زود می بخشید.
پی نوشت (۱): سبز سبزم، ریشه دارم... شور و عشق و شادی ام را، از خدایم هدیه دارم.
پی نوشت (۲): همین جا بهتون می گم ازتون ممنونم مهدیه و راز و قدوس عزیز.
پی نوشت (۳): خدایا به حق حضرت علی... الهی آمین.
دو سه روزی نیستم... خداحافظ
من می روم از این من خاکی رها شوم
من زاده ی زمینم و تا عرش می روم
من می روم مسافر ام القری شوم
من می روم هر آیینه در سرزمین نور
با جلوه های روشن عشق آشنا شوم
این چند روز فرصت خوبی ست تا که من
از چند سال بندگی تن جدا شوم
تا نقطه ی عروج دل خویش پر کشم
از خود جدا شوم همه محو خدا شوم
با جامه ای سپید تر از بخت آفتاب
از تیرگی٬ از این همه ظلمت رها شوم
لب را به ذکر قدسی لبیک وا کنم
با اهل آسمان و زمین هم صدا شوم
در لحظه ی طواف بگردم به گرد یار
سر گشته چون تمامی پروانه ها شوم
در جستجوی زمزم جوشان عاشقی
از مروه تا صفا بروم با صفا شوم
حرف تمام شعر همین بود اینکه من
در خود فرو بریزم و از نو بنا شوم
من همان شاخه هستم که به یک درخت بزرگ وصلم
الهی... تو باشی تا منم باشم...
پی نوشت: این روز رو به جز تو به کی تبریک بگم...