شادی هایتان یلدایی، مبارک باد این شب اهورایی
چند روز و شب تاريک و ساکت ما گذشت و
تو يک بار هم به ديدن آسمان
سری بلند نکردی؟
قصهات را برای باد و همين زنبق خواهم گفت
که چه دور از ستاره میخوابی... که دلت را به ماه خوش میکنی
ماهی که هست، هميشه بوده است، خواهد بود
ماهی که حتی برای همه هستتو که دنبال دورترين زنگوله میگشتی
تو که در انتظار طلوع تاريک ترين فانوس ...باز هم بگويمت که چه خوابهايی که مانده پشت در؟
گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟
کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من
ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، از او جدا... جدا من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
پی نوشت: نظرات پست قبلی رو تایید نکردم. شرمنده ی ۱۰ تا دوستم با ۱۰ تا نظرشون.
بماند برای روز مبادا...
پ.ن: با صدای همایون شجریان گوش بدید.
گریه های لال من، چرا چنین؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من، چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من، چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من، چرا چنین؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من، چرا چنین؟
داغ تازه ی تو، داغ کاغذی
داغ دیر سال من، چرا چنین؟
هر چه و همه، تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من، چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟
روز و ماه و سال من، چرا چنین؟
در گذشته، سرگذشتم این نبود
حال، شرح حال من، چرا چنین؟
ای چرا و ای چگونه ی عزیز
جرأت سوال من، چرا چنین؟